بانوی رزمنده ای که با تفنگ برنو ۵ سال در خط مقدم جبهه ها جنگید

شاید این جمله کلیشه ای شده باشد که می گویند دفاع از انقلاب و اسلام زن و مرد نمی شناسد. اما به هم صحبت شدن و گفتگو با قمرناز رضایی، بانوی کرد زبان و کرد پوش شهرستان دالاهو این جمله بازهم برای مخاطب تازه خواهد شد.

 قمر ناز رضایی بانوی ۶۵ ساله و اهل شهرستان دالاهو است که با تفنگ برنوی خودش ۴ سال و هشت ماه را شیرزنانه دوشادوش رزمندگان اسلام جنگیده است.

حضور او در مناطق عملیاتی غرب و رزم مردانه او ورد زبان همه همشهریان اوست و در دالاهو کسی نیست که بانوی رزمنده قمرناز رضایی را نشناسد و از رزم چهارساله با تفنگ برنوی معروفش نشنیده باشد.

قمر ناز رضایی با حضور چند ساله در جبهه های حق علیه باطل به تمام دشمنان ثابت کرد که ملت بزرگ ایران همواره راه شهادت را بر می گزیند و هیچ سلطه طلبی نخواهد توانست در برابر این نظام مقدس قد علم کند.

قمر ناز رضایی در گفتگو با خبرنگار مرصاد اظهار داشت: وقتی صدای زجیر تانک و گلوله دشمن را در خاک خودم شنیدم انگار طاقت و تحمل را از من گرفتند و واقعا نتوانستم در خانه بمانم و یا فرارکنم.

رضایی گفت: داراییم تفنگ برنویی بود که آن را آماده رزم کردم و به میدان رفتم. در سالهایی که به چشم خودم می دیدیم جوانان این مردم و این کشور با عشق به امام و اسلام چه رشادتهایی می کنند و چگونه خون پاکشان زمین را آغشته می کند.

وی افزود: این رشادتها و پاسداری ها را اکنون همه مردم به یاد دارند و به هیچ وجه و در هیچ شرایطی اجازه نخواهند داد این رشادتها و این خون ها پایمال شود.

این بانوی رزمنده هشت سال دفاع مقدس اضافه کرد: چگونه می شود که این روزها برخی از افراد از نگفتن مرگ بر آمریکا سخن می گویند و جنایات این ملعون های از خدا بی خبر را فراموش می کنند؟ مگر می شود صحنه گلو له هایی که بر قلب جوانان ما نشسته و یا ظلم هایی که بر این مردم روا داشتهاند را فراموش کرد. آمریکا خود شیطان است.

09082013616 [1600x1200]

وی افزود: کسانی که حذف شعار مرگ بر آمریکا را خواستار شده اند، خود دشمنان ایران هستند و باید آنها را منافق خواند.

قمرناز رضایی در حالی که اشک چشمانش جاری شده بود با همان لهجه و گویش کردی خودش گفت: کسی که می گوید مرگ بر آمریکا نگویید نامرد است.

وی پس از اینکه اشک هایش را پاک کرد با تما سادگی که در گفتارش بود چند بار بر آمریکا مرگ فرستاد و گفت: ما مطیع رهبر هستیم.

قمر ناز رضایی که از برخی هتک حرمت ها در صفحات شخصی برخی افراد در فضای مجازی نسبت به شهدا چندان اطلاعی نداشت با شنیدن جملات آنها اشک و خشمی توآم صدایش را فرا گفت و گفت: چه قدر باید نادانی زیاد باشد که به شهدا از تمام جان احترام نکرد؟ اگر شهدا نبودند امریکا اول خود همین هتک حرمت کنندگان را سر می برید.

وی ادامه داد: آمریکا بداند مردم ما پیرو ولایت و طالب شهادت هستند و به قول امام با چنین ملتی نمی توان در افتاد.

قمرناز رضایی با اشاره به سخن مقام معظم رهبری که فرمودند "هرچه امروز کشور ما دارد و هر چه در آینده به دست می آورد به برکت خون شهیدان است" بیان کرد: هیچ قدرتی در کره زمین نمی تواند و نخواهد توانست ملت بزرگ ایران را از شهدا جدا کند.

وی ادامه داد: نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران مدیون خون شهدا است و شهدا را افتخار خود می داند.

رضایی بیان کرد: تمام دشمنان و کسانی که برای براندازی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران دندان تیز کرده اند بدانند که ملت بزرگ ایران همواره پیرو و ادامه دهنده راه و خط شهدا خواهد بود و با وجود خونی که این عزیزان در راه اسلامی شدن و آزادی این کشور ریختند  هیچ قدرت طلبی نخواهد توانست گزندی به کشورمان بزند.

وی در پایان گفت: خدا را شکر می کنم که توفیق داد بیش از چهار سال و هشت ماه در جبهه های نبرد حق علیه باطل باشم و به دشمنان ایران ثابت کنم که تمام ملت ایران از یک وجب خاکش کوتاه نمی آید.

خاطرات سردار آسیابانی 


بسم الله­ الرحمن­ الرحیم یا رحمان یا رحیم

من کوروش آسیابانی، در دهم خرداد 1341 در شهرستان هرسین[1] به دنیا آمدم. از چهار سالگی مادرم مرا به مکتب­خانه برد. آن زمان هرسین دو مکتب­خانه داشت؛ مکتب­خانه­ ی آمیرزا فیض­الله نجفی[2] به منزل ما نزدیک­تر بود. ایشان انسان بزرگ و با فضیلتی بود. مکتب­خانه­ های قدیم یک اتاق گلی و یک بخاری، معمولاً هیزم سوز داشتند و هر بچه ­ای زیر اندازی برای خودش می­برد. مادرم به همین نیت یک گلیم بافته بود. یعنی از دو سالگی بافتن گلیمی[3] را برای مکتب رفتن من شروع کرده بود.

یک روز گلیم را زیر بغلم زد و گفت خودم می­برمت. دو تا کله قند هم گرفت و به مکتب­خانه رفتیم و مرا به آمیرزا سپرد. مادر که رفت شروع کردم به گریه کردن و دنبالش دویدم. مادرم هی مرا برمی­گرداند اما من گریه می­کردم و می­گفتم باید پیش من باشی!

خلاصه آمیرزا به من محبت کرد و بغل دست خودش نشاند. مقداری کشمش داد و مرتب می­گفت: بخور پسرم ناراحت نباش!

با محبت بیشتری با من برخورد کرد تا این­که ماندم و مادرم رفت. هر چند دل تنگ بودم و احساس جدایی می­کردم اما آن روز وقتی به منزل رفتم. مادرم خیلی از من استقبال کرد. لذت استقبال و تحویل گرفتن مادر به این­که چند ساعتی دوری او را در مکتب تحمل کنم می­ارزید. برایم کفش و اعم جزء خرید.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

اولين خبرنگار زن د‌فاع مقد‌س



مصاحبه با «مريم كاظم‌زاد‌ه» اولين خبرنگار زن د‌فاع مقد‌س
شيرزني بود‌ اين د‌ختر سرپل ذهابي!
 

د‌ر اوج غائله كرد‌ستان قلم و كاغذ را برمي‌د‌ارد‌ و مي‌رود‌ به آن د‌يار تا حكايت مظلوميت مرد‌م كرد‌ستان را گزارش كند‌ براي روزنامه‌اش؛ اما شرايط روزگار پس از مد‌تي خبرنگاري، او را مي‌كشاند‌ پاي جنگ. هم خبرنگاري‌اش را مي‌كند‌ و هم...‏

قصه‌اي خواند‌ني است حكايت «مريم كاظم‌زاد‌ه»، د‌ختر خبرنگاري كه مي‌شود‌ همسر اصغر وصالي، فرماند‌ه گروه چريكي د‌ستمال سرخ‌ها كه يكي از فرماند‌هان جنگ هم بود‌ د‌ر كرد‌ستان. و چه مظلوميتي را شاهد‌ مي‌شود‌ او از آن روزها؛ و مگر مظلوميتي بالاتر از اين هم هست كه د‌ر متن جنگ ازد‌واج كني و اند‌كي بعد‌ شهاد‌ت همسرت را هم ببيني؟ ‏

گپ تلفني اين هفته ما با همان د‌ختر است كه اين روزها ماد‌ر است و زند‌گي‌اش را د‌ارد‌ و البته... ند‌يد‌ه‌ام عاشقانه‌اي بالاتر از ماجراي او، كه انگار د‌ر پرد‌ه ماند‌نش عاشقانه‌تر است تا بازگويي‌اش. حكايت آن تفأل معروف به حضرت حافظ را كه د‌يگر نگو! ‏

* چه مي‌كنيد‌ اين روزها؟

ـ مختصري كار مطبوعاتي د‌ارم و البته بيشتر مطالعه مي‌كنم.

* پس خانه‌نشين نشد‌ه‌ايد‌؟

ـ هم آره، هم نه؛ د‌ست خود‌مان است. اگر هم خانه‌نشيني كنم، باعث د‌لگيري‌ام نيست.

* از حضورتان د‌ر د‌فاع مقد‌س بگوييد‌، به عنوان اولين خبرنگار زن د‌ر جنگ؟

ـ قبل از د‌فاع مقد‌س بود‌. از د‌رگيري‌هاي كرد‌ستان د‌ر سال 1358 پيوستم به نيروهاي مد‌افع. آن وقت‌ها خبرنگار روزنامه‌اي بود‌م كه تصميم گرفت بروم از مقاومت و ايستاد‌گي نيروهاي‌مان گزارش بگيرم.

* موقع رفتن يا حضور د‌ر مناطق جنگي با مقاومت‌هايي روبه‌رو نبود‌يد‌؟

ـ مقاومت‌هايي مي‌شد‌ اما مقاومت ما بيشتر از آنها بود‌. البته پشتيباني بعضي‌ها هم د‌ر اين ايستاد‌گي‌ها تاثير د‌اشت. ياد‌ همه‌شان به خير. چمران و وصالي و حاجي بابا و پيچك و... اينها فرماند‌هاني بود‌ند‌ كه برايم حكم عبور د‌ر منطقه را صاد‌ر مي‌كرد‌ند‌.

* اگر يكبار د‌يگر زمان به عقب برگرد‌د‌...‏

ـ فكر مي‌كنم باز هم بروم. البته اوضاع و احوال زند‌گي و روزگار شايد‌ شرايط را عوض كند‌، اما خميرمايه من هماني هست كه بود‌. من به د‌نبال هد‌فم هستم كه د‌ر مسير الهي قرار گرفتن است.‏

‏* آخرين مرتبه‌اي كه د‌ر ارتباط با د‌فاع مقد‌س د‌لتان سوخت...

ـ هميشه د‌لم مي‌سوزد‌ به خاطر مظلوميت‌هايي كه آن روزها به بچه‌ها تحميل مي‌شد‌. شهاد‌ت بچه‌ها به شيوه‌هايي بود‌ كه اصلاً بيان نشد‌ه است. اصلاً مسائل كرد‌ستان قبل از شروع حملات صد‌امي‌ها بيان نشد‌ه است. اين مظلوميت‌ها د‌ر شروع حمله صد‌امي‌ها هم نصيب بچه‌ها مي‌شد‌. ياد‌م هست يك بار كه به انتظار رسيد‌ن فشنگ بود‌يم و خبر رسيد‌ كه فشنگ د‌ر راه است، چه ذوق و شوقي ميان بچه‌ها بود‌؛ اما وقتي همان مقد‌ار اند‌ك هم رسيد‌، د‌يد‌يم همه‌اش گلوله «ام يك» است، د‌ر حالي كه نياز ما به گلوله «ژ3» بود‌. د‌ست خالي بود‌ن بچه‌ها د‌ر آن روزگار، عجب غريبانه بود‌ و شهاد‌ت‌شان غريبانه‌تر.‏

‏* از اين شهاد‌ت‌هاي غريبانه خاطره‌اي هم د‌اريد‌؟

ـ تمامي بچه‌هايي كه از كرد‌ستان و قبل از شروع هجوم صد‌امي‌ها شهيد‌ شد‌ند‌، مظلومانه به شهاد‌ت رسيد‌ند‌. حالا چون د‌لم مي‌خواهد‌ ياد‌ي از شهيد‌ شيرود‌ي هم بشود‌، اجازه بد‌هيد‌ خاطره‌اي از ايشان بگوييم كه همه چيز د‌ارد‌. هم غيرت و مرد‌انگي و هم شهاد‌ت مظلومانه. آن روزها ما د‌ر بيمارستان پاد‌گان ابوذر، سر پل ذهاب مستقر بود‌يم. شيرود‌ي هر روز مي‌آمد‌ آنجا براي اهد‌اي خون. كاد‌ر بيمارستان به ايشان مي‌گفتند‌ كه اين خونها چند‌ان خاصيتي ند‌ارد‌ و بايد‌ فاصله لازم ميان د‌و خونگيري رعايت شود‌، اما ايشان گوشش بد‌هكار اين حرفها نبود‌. ما حتي گاهي «سرم» ند‌اشتيم تا جايگزين خون به بد‌نش تزريق كنيم، ولي او خونش را مي‌د‌اد‌. ياد‌ش به خير. با آن هيكل مرد‌انه‌اش مي‌آمد‌ د‌اخل و مي‌گفت: بانك خون اومد‌ه، خون نمي‌خواهيد‌؟

وقتي هم كه خبر سقوط هلي‌كوپتر و شهاد‌تش را از منطقه د‌اربلوط آورد‌ند‌، چقد‌ر تاسف خورد‌يم. پيكرش را كه آورد‌ند‌ بيمارستان، هيچ تابوتي به اند‌ازه‌اش نبود‌. خيلي غريبانه و مظلوم پيكرش را گذاشتند‌ توي تابوتي كه باز هم گوشه‌اش شكست. يكي از خواهرها هم از حوالي بيمارستان يك گل شقايق چيد‌ و گذاشتيم روي پيكرش توي تابوت.

* مثل شيرود‌ي بود‌ن و رفتن، آد‌م را به آرزوي شهاد‌ت مي‌كشاند‌. شما تا حالا آرزوي شهاد‌ت كرد‌ه‌ايد‌؟

ـ زياد‌. هميشه جزو آرزوهاي هميشگي‌ام بود‌ه و مي‌گويم شايد‌ خوب زند‌گي نمي‌كنم كه شهاد‌ت نصيبم نمي‌شود‌ شهاد‌ت، زيبا رفتن است و چه چيزي بهتر از آن.

* مرد‌ترين مرد‌ جنگ كه شما د‌يد‌يد‌؟ حتي اگر زني باشد‌...

ـ همه آنهايي كه د‌ر متن جنگ حضور د‌اشتند‌ مرد‌ بود‌ند‌، اما «پروانه شماعي زاد‌ه» چيز د‌يگري بود‌.

* كي بود‌ اين پروانه شماعي‌زاد‌ه؟‏

ـ د‌ختري 16 ساله و د‌انش‌آموز، از اهالي سرپل ذهاب. روزهاي ابتد‌ايي تجاوز بعثي‌ها بيشتر مرد‌م كوچ كرد‌ند‌ طرف كرمانشاه. پد‌ر و ماد‌ر همين پروانه هم رفتند‌، اما او ماند‌. هر بار هم كه مي‌آمد‌ند‌ سراغش، نمي‌رفت. اشاره مي‌كرد‌ به ما و به خانواد‌ه‌اش مي‌گفت: اينها از تهران آمد‌ه‌اند‌ كه شهر ما را نگه د‌ارند‌، آن وقت من شهر را خالي كنم؟ ياد‌ش به خير، آن روزها امكانات ند‌اشتيم. يك راد‌يو يك موج د‌اشتيم كه بعضي وقت‌ها توسط پاد‌گان تقويت مي‌شد‌. از جمله ساعت د‌و بعد‌ازظهر كه اخبار سراسري بود‌. وقتي كه اخباري از قضاياي خوزستان و خرمشهر مي‌گفت، پروانه مي‌شنيد‌ و ضجه مي‌زد‌ كه چرا خبري از مظلوميت سرپل ذهاب نيست؟‏

‏* حالا كجاست اين پروانه شماعي زاد‌ه؟

ـ شهيد‌ شد‌! د‌ر بمباران صد‌امي‌ها شهيد‌ شد‌. سال 1366 د‌ر ارد‌وگاه مهاجرين جنگي د‌ر كرمانشاه. متأسفانه مد‌تي قبل كه رفتم سرپل ذهاب، هيچ نامي از او نبود‌. اصلا كسي نمي‌شناختش.

* لحظه لحظه د‌فاع مقد‌س ما ناب است و تاثيرگذار. كد‌ام لحظه‌اش شما را بيشتر تكان د‌اد‌؟

ـ توي د‌رمانگاه شهيد‌ نجمي سرپل ذهاب بود‌ كه خبر رسيد‌ شهر د‌ر محاصره است و د‌ر حال سقوط. آقاي تهراني و د‌يگر آقايان با نگراني اصرار مي‌كرد‌ند‌ زود‌تر سوار ماشين‌ها شويم از شهر برويم بيرون. تانك‌هاي عراقي د‌اشتند‌ وارد‌ شهر مي‌شد‌ند‌. بچه‌هاي ما نتوانسته بود‌ند‌ مجروح بياورند‌؛ چون جاد‌ه‌ هم د‌ست عراقي‌ها بود‌. د‌ر اين اوضاع و احوال ما تصميم گرفتيم د‌رمانگاه را تميز و پاكيزه تحويل عراقي‌ها بد‌هيم. همه جا را تميز كرد‌يم و حتي از توي باغچه‌ها گل هم چيد‌يم و گذاشتيم توي گلد‌ان‌ها، كه ناگهان اولين آمبولانس آن روز وارد‌ شد‌ و خبر رسيد‌ كه بچه‌ها محاصره را شكسته‌اند‌. آن لحظه و آنهايي كه مقاومت كرد‌ند‌ تا سرپل ذهاب سقوط نكند‌ هيچ وقت فراموشم نمي‌شود‌.

* چه احساسي د‌اشتيد‌ آن لحظه‌ها؟!‏

ـ خد‌ا را شكر مي‌كرد‌م كه تن به آسايش زند‌گي شهري ند‌اد‌ه‌ام و د‌ر متن حاد‌ثه‌ام.‏

‏* با آنهايي كه د‌ر متن حاد‌ثه بود‌ند‌ هنوز هم مرتبطيد‌؟

ـ آره، همين نيم ساعت قبل با خانم د‌كتر كيهاني حرف مي‌زد‌م. البته آنهايي كه با بند‌بند‌ جان‌شان د‌ر متن حاد‌ثه بود‌ند‌ اكثرشان فراموش شد‌ه‌اند‌، شما تا حالا نامي از آقاي مصطفوي شنيد‌ه‌ايد‌ كه فرماند‌ه كرد‌ستان بود‌؟ يا د‌ستمال سرخ‌ها، يا خواهرانم فاطمه رسولي، سيما ثقفي، رباب فياضي، شهره روغني، مينو فرد‌ي، هاشمي ماد‌ر د‌و نوجوان، مهين جسري، فخري رحماني، ماد‌ر قد‌سي و؟... اينها لحظه لحظه‌هاي جنگ را رقم زد‌ه‌اند‌.

* اگر د‌ر عرصه فرهنگ يا د‌فاع مقد‌س مسئوليتي د‌اشتيد‌، چه مي‌كرد‌يد‌؟

ـ هرچند‌ د‌فاع ما با جنگ آنها از لحاظ ماهيتي قابل مقايسه نيست، اما د‌ست‌اند‌ركاران را مي‌فرستاد‌م موزه‌هاي جنگ را د‌ر كشورهاي مختلف ببينند‌.

* با آثار مكتوب د‌فاع مقد‌س هم ارتباط د‌اريد‌؟‏

ـ بله، اما تا حالا هيچ كد‌ام نتوانسته‌اند‌ مظلوميت آن روزها را بنويسند‌. با اين همه از قلم آقايان سرهنگي و بهبود‌ي بهره مي‌برم و تكه نوشته‌هاي ناب شهيد‌ آويني.‏

‏* ياد‌گاري كه از آن روزها برايتان ماند‌ه؟

ـ همه‌اش ياد‌گار است، اما انس با حضرت حافظ چيز د‌يگري است. ياد‌ش به خير، سرپل ذهاب كه بود‌يم هر شب برنامه تفأل به حافظ د‌اشتيم و جالب اين كه روز بعد‌ش آنچه را كه از حافظ گرفته بود‌يم تعبير مي‌شد‌.

* و حرف آخرتان؟

ـ ياد‌ي از د‌ستمال سرخ‌ها بكنيم. مد‌افعين د‌لاوري كه فرماند‌ه‌شان اصغر وصالي بود‌ و حماسه‌ها آفريد‌ند‌. از جمله حماسه پاوه را د‌ر كنار شهيد‌ چمران.

* د‌عا بفرماييد‌.

ـ اللهم ارزقني توفيق الشهاد‌ه في سبيلك.‏

گفتگو با سردار محمد مجد

سردار محمد مجد متولد سال 1341 زاده روستای گودین کرمانشاه یکی از معدود بازماندگان گروه سلمان است. این گروه 40 نفره سپاه مسئولیت حراست از شهر کرمانشاه و اطراف آن را عهده دار بوده اند.

محمد مجد از دل می گوید و اگر چه طی این مصاحبه فهرست وار تصاویر شهادت همرزمانش را ورق می زند، اما پاراگراف به پاراگراف گفته هایش گویای رشادت نوجوانان و جوانانی است که تنها با سلاح غیرت روبروی مهاجمین به وطن و زادگاهشان ایستادند تا حتی یک وجب از خاک ایران اسلامی را تسلیم نامحرمان نکنند.
مجد و همرزمانش اگرچه سر و صورت خود را با چفیه ای می پوشاندند تا سن کمشان توسط دشمن آشکار نشود، اما دشمنان به خوبی به اراده پولادین این مردان جوان و رشید پی برده بودند، آنچنان که علیرغم در اختیار داشتن تانک و خمپاره و تجهیزات، باز هم محتاطانــه پیشروی کرده و دست به حملـــه می زدند.
به امید آنکه با زنده نگه داشتن یاد رشادت های این ستارگان همیشه پرفروغ، در آسمان ذهن ایرانی همچنان بدرخشند و راه آزادگی را بنمایانند.

  از چه سالی و چه طور وارد صحنه های نبرد حق علیه باطل شدید؟
  من متولد سال 1341 و زاده روستای گودین کرمانشاه هستم. برای ادامه تحصیل در دبیرستان شهر تویسرکان ثبت نام کردم و این درست مصادف با حمله ناجوانمردانه ضد انقلاب به شهر مقاوم پاوه بود. بلافاصله با شنیدن پیام امام راحل (ره) مبنی بر این که باید پاوه از لوث وجود اشرار و ضد انقلاب پاک شود، راهی پاوه شدم. چند روز اول با گروهی چهار نفره از منبع آب شهر کرمانشاه حراست می کردیم تا این که بالاخره با گروهی 50 نفره راهی شهر کامیاران شدم.
شهر توسط ضد انقلاب احاطه شده بود. نیروهای خودی تنها در مسجد شهر و یک ساختمان شخصی متعلق به یکی از پیشمرگان کرد مسلمان به نام شهید آزادی استقرار داشتند.
در روزهای ابتدایی جنگ هیئتی از سوی دولت وقت (دولت بنی صدر) راهی پاوه شد تا پای میز مذاکره با بنی صدر بنشیند. نتیجه غمبار این مذاکره تخلیه و تسلیم کامل پاوه به ضد انقلاب بود!


 

 حال و هوای نیروهای مستقر در مسجد کامیاران به وقت شنیدن خبر غیر منتظره تخلیه شهر چگونه بود؟
  غروب بود، ما سوار بر کامیون ها در حال خروج از شهر بودیم که گروه های ضد انقلاب جشن گرفتند و با تیراندازی های هوایی خوشحالی خود را بیان می کردند. در آن لحظات به هر کدام از بچه ها که نگاه می کردم صورت های برافروخته شان و بغضی که در گلو داشتند، گویای همه چیز بود. در سکوت کامل عقب نشینی کردیم.
البته بعدها شهید صیاد شیرازی روبروی این تصمیم بنی صدر ایستاد و صحنه را خالی نکرد.


 

هسته سپاه در روزهای اولیه جنگ در غرب کشور چگونه شکل گرفت؟
از سمت شهرکهای الهیه و دولت آباد فعلی به سمت مسجد جامع چندین گلوله خمپاره شلیک شد و بسیاری از مردم وحشت زده به بیرون از خانه هایشان دویدند.
در همین اوضاع و احوال بود که فرمانده شهید سپاه کرمانشاه - شهید مجتبی جعفری - 35، 40 نفر از نیروهای داوطلب بسیجی را مأمور تأمین امنیت شهر کرمانشاه و برپا کننده پایگاهی دور از شهر جهت گشت روزانه در اطراف کرمانشاه قرار داد. از میان این 40 نفر، شهید ابوالحسن یاری به عنوان فرمانده گروه انتخاب شد. نام گروه را سلمان قرار دادند. این گروه تا مدتها پا برجا بود و چه بسیار از شهدای جبهه غرب از همین گروه برخاستند.
جالب است بدانید که امکانات اولیه گروه به یک دستگاه آهوی آتشین، یک دستگاه سیمرغ، یک قبضه سلاح کالیبر 50، یک قبضه تیربار ام ژ3، تعدادی سلاح ژ3، کلت کمری و چند آر پی جی 7 خلاصه می شد.

 

همیشه در صحبت ها و خاطراتتان شهید یاری را الگوی خود معرفی کرده اید، ایشان چه خصوصیات بارزی داشته اند که این قدر بر روی شما تأثیرگذار بوده اند؟
شهید یاری اهل کرمانشاه بود. در بازار به متانت و صبوری و تعامل خوب با همکارانش شهرت داشت. جنگ که شروع شد، کسب و کار را  رها کرد و به نیروهای داوطلب پیوست. وقتی برنامه نگهبانی بچه ها را    می بست، خودش را هم در لیست قرار می داد و معمولاً ساعات شب را که احتمال حمله دشمن زیاد بود، به خودش اختصاص می داد.
من و چند نفر دیگر در گروه سلمان از همه کم سن و سال تر بودیم. یادم می آید شهید یاری اکثر  شب ها به ما سرکشی می کرد و برای این که خیال نکنیم به خاطر کمک آمده برایمان کلی خاطره تعریف    می کرد تا خواب از چشممان بپرد و هوشیار باشیم.
کمتر غذای گرم می خورد و سهم غذای خودش را به روستائیان کرد اطراف پایگاه می داد.
یک روز برای آوردن چند جلد کتاب و امانت دادن به بچه های سلمان تا خانه اش که پشت مسجد جامع کرمانشاه بود، رفت و برگشت. زمان را هم یادداشت کرد تا پول بنزین را از جیب خودش بدهد. می گفت این کار یک حرکت شخصی بوده است.


 

آیا گروه سلمان در رسالت خود که پاکسازی اطراف شهر کرمانشاه و روستاها از لوث وجود منافقین و معاندین با نظام جمهوری اسلامی ایران بود، موفق ظاهر شد؟
رفته رفته نام گروه سلمان در کرمانشاه و روستاهای اطراف پر آوازه شد.
در زمستان سال 1358 بعد از حدود 5 ماه در نزدیکی شهر کامیاران مکانی به نام ورمنجه مورد شناسایی قرار گرفت که قبلاً پایگاه ژاندارمری و ساختمان مخصوص شکار شاپور غلامرضا محسوب می شد.   بچه ها در این مکان مستقر شدند. چون ضد انقلاب تسلط خود را بر کل منطقه تا کرمانشاه تثبیت شده می دانست، تحمل حضور گروه را در دل خود نداشت و برایشان بسیار سخت و نگران کننده شده بود.
ضد انقلاب رؤیای تأسیس کشور کردستان را متشکل از استانهای کرمانشاه، همدان، آذربایجان و چند استان در خاک عراق، ترکیه و سوریه را در ذهن می پروراندند. این مسئله را صراحتاً از رادیوهای خود اعلام   می کردند. ریشه همه این حرکت ها از دولت بنی صدر نشأت می گرفت که حتی دستور تخلیه شهر را داده بود.
کمونیست ها، ساواکی ها، سایر طرفداران رژیم شاهنشاهی، کومله ها و ... همگی دست به دست هم داده بودند، اما با مانع بزرگی که شجاعت و رشادت نیروهای انقلابی بود مواجه شدند.

 

وقتی در ورمنجه مستقر شدید، گروه سلمان با کمبود سلاح در برابر دشمن چه کرد؟
برای اینکه دشمن به کمبود سلاح ما پی نبرد، لوله های پولیکا را در نمره 10 و 15 بردیم و به شکل خمپاره در داخل سنگر قرار دادیم. روی آن را هم پوشاندیم تا دشمن احساس کند که ما هم از خمپاره و سلاح نیمه سنگین بهره مند هستیم.
در گروه سلمان بچه ها اغلب کم سن و سال بودند، حتی ریش نداشتند. اغلب به سروصورتمان چفیه می بستیم و عینک دودی می زدیم تا به کم سن وسال بودنمان پی نبرند.
در ورمنجه مدت زیادی نماندیم. مکان جدیدی در سه راهی قلعه شاخانی در حدود پنج کیلومتری شهر کامیاران شناسایی شد. اهمیت این مکان در این بود که منطقه سنقر و کُلیایی را کنترل و تحت نظر داشت و هم شهر کامیاران را رصد می کرد.
پایگاه در یک غروب به یادماندنی به مکان جدید انتقال یافت و این اقدام دشمن را آنقدر عصبانی کرده بود که بسیاری از نیروهایش را آشکارا در حدود دویست متری محل استقرار ما به حالت آماده باش جمع کرده بود.
من و دو تن از بچه ها مأمور ایست و بازرسی خودروها بودیم. یکباره متوجه شدم سرنشینان یک کامیون دو تن از هم محله ای هایمان هستند. آنها متعجبانه پرسیدند: پسر اینجا چه می کنی؟!
من هم گفتم: در خدمت بچه های سپاه هستم.
آنها کلی نصیحت کردند که چند قدم آن طرف تر ضدانقلاب کمین کرده، چرا به خانواده ات و     جوانی ات رحم نمی کنی؟
اما من تصمیم خودم را گرفته بودم و حتی روز بعد که پدرم با جمعی از همشهری ها به ما سرزدند، به خانه بازنگشتم.

چه چیز به شما انگیزه ایستادگی می داد؟
تنها عشق به امام (ره) و انقلاب بود. عید سال 58 مردی با کیف بزرگی در دست وارد پایگاه شد.       می خواست به هر کدام از بچه ها 500 تومان بدهد. همـگی اخم کردیم و یک گوشه نشستیم که مگر ما برای پول به اینجا آمده ایم؟! هیچ یک از بچه ها پول را قبول نکردند.
مرد غریبه با فرمانده گروه سلمان - شهید یاری - تماس گرفت و قضیه را شرح داد. تنها زمانی که شهید یاری به بچه ها گفت این پول از طرف امام است و به عنوان عیدی قبول کنید، آن را قبول کردند. اما تا مدتها دست به آن نزدند و نزد خودشان به عنوان تبرک نگه داشتند.
البته محلی های عاشق امام و انقلاب هم کم نبودند و شهدای بسیاری تقدیم انقلاب کردند. کار این عزیزان و عشق شان هم بزرگ بود. چون اکثر ما جوان بودیم و خانواده هایمان شناسایی نمی شدند، اما اکثر بومی های پیرو انقلاب با فامیلشان که بعضاً ضد انقلاب بود و دیوار به دیوار هم قرار گرفته بودند، این کار را خیلی سخت می کرد. ولی عاشقان واقعی انقلاب از هیچ چیز هراسی نداشتند و حتی جانشان را بی شائبه تقدیم می کردند.

اولین حمله وسیع نیروهای انقلابی برای پاکسازی اطراف شهر کرمانشاه چه زمانی صورت گرفت؟
امنیت نسبی که در عقبه گروه سلمان تا کرمانشاه برقرار شد، یک شب شهید بروجردی به همراه چهار، پنج نفر از اطرافیانش به پایگاه ما سر زدند. آنها حامل پیام صریح امام مبنی بر پاکسازی کامل منطقه بودند. تخمین زده شد که نزدیک به دو هزار نفر  ضد انقلاب در منطقه حضور دارند.
در حالی که گروه سلمان و نیروهای کمکی که شهید بروجردی همراه داشت به 40 نفر هم نمی رسید، عملیات پاکسازی را آغاز کردیم. وقتی اولین گروه از مجروحین به کرمانشاه بازگشتند، نیروهای کمکی تازه نفس به فرماندهی شهید رضا گودینی وارد کامیاران شدند.
از احوالات شهید رضاگودینی و برادرش غلامحسین گودینی برایمان بگویید.
شهید رضا گودینی متولد 1340 در روستای گودین، در خانواده ای کاملاً مذهبی بزرگ شده بود. در دوران انقلاب به همراه برادرش غلامحسین از فعالین انقلابی محسوب می شدنـد که از دست مــأمورین ساواک در کوره های آجرپزی اطراف روستا پنهان می شدند.
شهید رضا گودینی با شروع جنگ به منطقه گیلانغرب رفت و یک گروه گشت شناسایی تشکیل داد.
تیپ تحت امر خود را به لشکر تبدیل کرد و سرانجام پس از رشادت های بسیار در عملیات والفجر به همراه برادرش به شهادت رسید. آنها تا آخرین قطره خون در برابر ضدانقلاب ایستادگی کردند.

یعنی هیچ کمکی از سوی ارتش دولت وقت به بچه های سپاه نرسید؟!
چند تانک ارتش در نزدیکی کامیاران مستقر بودند، اما اجازه پیشروی نداشتند.
یک روز شهید شیرودی با بالگرد کبری وارد منطقه شد. به زمین نشست و اطلاعاتی از دشمن خواست. فرکانس بی سیم بالگردش را با ما هماهنگ کرد و گفت شما مشخصات استقرار دشمن را بدهید تا من حساب آنها را برسم.
وقتی قصد پرواز داشت قضیه تانک های ارتش را به او گفتیم. وی به آسمان برخواست و چون ما روی فرکانس بی سیمش بودیم کاملاً در جریان گفت و گوی شهید شیرودی با فرمانده تانک ها قرار گرفتیم. شهید شیرودی به فرمانده تانک ها دستور حرکت به سوی شهر کامیاران را صادر کرد. وقتی آن فرمانده گفت که اجازه ندارم، شهید شیرودی با عصبانیت اعلام کرد: اگر فوراً حرکت نکنی و این پاسدارهای مظلـوم را یاری نکنی خــودم تانک های شما را هدف می گیرم.
حضور شهید بروجردی و شهید شیرودی با به راه انداختن تانک ها کمک بسیاری به آزادسازی شهر کرد. با فرار دشمن  به کوه های اطراف، شهید شیرودی به تعقیب آنها می رفت و با هدف قراردادن دشمنان در کوه ها تلفات سنگینی به ضدانقلاب وارد کرد.

آیا سرانجام گروه سلمان در رسالتش مبنی بر پاکسازی منطقه از لوث وجود ضد انقلاب موفق عمل کرد؟
تانکهای ارتش خودی تا نزدیکی شهر کامیاران پیش رفتند، ولی بدون شلیک حتی یک گلوله با صدای غرشی که به راه انداخته بودند، باعث رعب و وحشت فراوان در دل دشمن شدند. همین هم کمک خوبی محسوب می شد.
نزدیک ظهر شهید شیرودی فرمان داد که یک بالگرد کنار ما فرود بیاید. شهید صفدر جوهری و یکی دیگر از برادران که اکنون جزء معدود بازماندگان گروه سلمان و از جانبازان بزرگوار است، سوار بالگرد شدند. در کوه های غرب کامیاران نیز چهار نفر از فرماندهان ضدانقلاب را در حال فرار دستگیر کردند.
قبل از ظهر آن روز شهر کاملاً آزاد شد و در این عملیات چند تن از دوستانم مثل شهید محمدرضا اکبری در حالی که سر از سجاده نماز صبح بر می داشت با اصابت گلوله بر سرش به شهادت رسید و تعدادی هم مجروح شدند. با اتمام عملیات، بازماندگان گروه به حدود بیست نفر رسیده  بودند. در شهرکی در شمال کامیاران مستقر شدیم و این بار، گشت و پاکسازی در جاده سنندج به سوی مریوان آغاز شد.

چه کسانی از گروه سلمان به درجه رفیع شهادت رسیدند؟
در شهریور 1359 وقتی پایگاه سلمان در کامیاران مورد حمله قرار گرفت، خیلی از بچه ها شهید شدند. مابقی ما به مسجد سرپل ذهاب برگشتیم و از آن جا در جبهه های مختلف برای مسئولیت های متفاوتی تقسیم شدیم.
از همسنگران شهیدم می توانم به این ستاره ها اشاره کنم: شهیدان: ابوالحسن یاری، رضا گودینی، محمدمراد باوندپور، جلال نجومی، بهرام محمودی، عیسی نعمتی، اسماعیل فدایی، حسین تنگسیری، مجتبی جعفری، مراد مرادی و جانباز شهید سیدباقر میرفتاحی.

دعوت به همکاری

 

 وبلاگ " عرشیان کرمانشاه" از کلیه فرماندهان و رزمندگان سالهای دفاع مقدس ، عکاسان ،  خبرنگاران ، نویسندگان  ، شاعران ، نویسندگان نمایشنامه وفیلمنامه های مرتبط با دفاع   مقدس ، جانبازان ، آزادگان ، خانواده های معظم شهدا ، دانشجویان ودانش آموزان علاقمند و همه علاقمندان به حفظ آثار  دفاع مقدس کرمانشاه برای همکاری با وبلاگ دعوت به  عمل می آورد.

همراهان عزیز می توانند هرگونه مطلب ، عکس ، دست نوشته ، سند و... مرتبط با دفاع مقدس   را  برای ما ارسال نموده تا با نام خودشان در وبلاگ منتشر شود.

 

همین حالا دست یاری ما را بفشارید.

مردم و نيروهاي سپاه، پاوه را از خطر سقوط نجات دادند

رزمنده انقلاب و دفاع مقدس با اشاره به 26 مرداد 57، روز محاصره پاوه از سوي عناصر ضد انقلاب گفت: مردم سلحشور پاوه و نیروهای سپاه، اين شهرستان را از خطر سقوط كامل نجات دادند.

گروه فرهنگی «خبرگزاري دانشجو»، سردار حاجي علياني، مسئول دبيرخانه پدافند غيرعامل در گفت‌وگویی تفصیلی به بیان خاطراتی از روزهای اشغال پاوه توسط عناصر ضد انقلاب پرداخت که در زیر می خوانیم:
 
 در همان روزهاي اول كه نيروهاي انقلابي مشغول سركوب و پاكسازي عناصر طاغوتي و ستم شاهي از پيكره نظام بودند، خلق‌هاي مختلفي چون خلق ترك، عرب، بلوچ، كرد و در داخل كشور چريك‌هاي فدايي خلق، گروه چپ و كمونيسم با اشاره دشمنان انقلاب به شكل ميتينگ، جنگ‌هاي مسلحانه و اخلال در برنامه‌ها و كارهاي نيروهاي انقلابي با هدف تكه تكه كردن اين كشور دست به كار شدند.
 
از جمله اقدامات گروهك منافقان، حزب مجاهد و خلق كرد داغدار كردن مردم بوكان، مهاباد، سنندج و بانه بود، شروع جنگ مسلحانه منافقان با مردم كردستان طعم شيرين پيروزي انقلاب را در واپسين روزهاي انقلاب به كام مردم كردستان تلخ كرد.
 
گروهك منافقان در ابتداي سال 58، جنگ مريوان را راه انداختند و سپاه مريوان را محاصره كرده، و 18 نفر از نيروهاي بومي مريوان را مقابل چشم مردم اين شهر ذبح كردند.
 
خلق كرد نیز با هدف تشكيل يك كردستان بزرگ و ايجاد يك منطقه جداگانه براي كردها دست به اين اقدامات مي زد و اين در حالي بود كه 18 نفر از كردهاي مريوان را با بي رحمي تمام ذبح كردند.
 
خبر حمله به مريوان به كرمانشاه رسيد و نيروهاي سپاه از كرمانشاه براي ياري مردم به مريوان اعزام شدند، اما چون دولت ملي گراي آن زمان اراده‌اش بر اين بود كه جنگي رخ ندهد به تعبير ديگر مي خواست انقلاب را به جاي دشمني ذبح كند، مانع از برخورد با منحرفان و معترضان در كشور شود و هيئت حسن نيت به سرپرستي آقاي فروهر، وزير كار و امور اجتماعي آن زمان نگذاشت در مريوان با حزب دمكرات برخورد شود و در نهايت سپاه اعزامي به استان كرمانشاه بازگشت.
 
چند روز نگذشت كه تهديدها و دامنه درگيري‌ها از كردستان به كرمانشاه گسترش يافت و «پاوه» از شهرستان‌هاي استان كرمانشاه و مركز «اورامانات» به محاصره منافقان درآمد.
 
ابتداي شهرستان پاوه مله پلنگان(گردنه پلنگان) مسير زميني ورود به پاوه توسط حزب دموكرات مسدود شد و بعد از مسدود كردن مسيرزميني ورود به پاوه اين حزب نامه‌اي خطاب به حضرت امام خميني(ره) نوشت كه در اين نامه آمده بود كه كردستان در حال انفجار است و باني اين آشوب و انفجار ارتش است و بايد علاوه بر سپاه، ارتش نيز از آنجا بيرون رود.
 
 
بعد از اين نامه در روستاي قوري قلعه از روستاهاي شهرستان پاوه، تحصني از فراري‌ها، ملي گراها و عناصر ضد انقلاب و عناصر مهاجم ترتيب داده شد و در اين تحصن قطعنامه‌اي صادر كردند و طي اين قطعنامه خواستار اخراج سپاه از اورامانات همچون كردستان شدند و همچنين خواستار منحل شدن دادگاه انقلاب و نظام، و ايجاد يك دولت خودمختار شدند.
 
بعد از صدور اين قطعنامه مردم پاوه در مقابل فرمانداري تجمع كرده، و در قطعنامه‌اي از سپاه و نظام و دادگاه انقلاب حمايت كردند و از مسئولان كرمانشاه درخواست كمك كردند.
 
سپهري پور، استاندار  كرمانشاه و سرهنگ كريمي، فرمانده ژاندارمري كرمانشاه سال 58 به پاوه سفر كردند و استاندار با صحبت با مردم پاوه سعي در آرام كردن آنها كرد و سرهنگ كريمي به روستاي قوي قلعه رفت تا با تحصن كنندگان صحبت كند، اما تحصن كنندگان به صحبت‌هاي ايشان توجهي نكردن و تنها هدف آنها ايجاد تشنج و درگيري در منطقه بود، پس از اين ديدار نتيجه‌اي گرفته نشد.
 
 جرقه ديگر در 21 مردادماه 58 زده شد كه يكي از تحصن كنندگان در سراهي باينگان پاوه، در درگيري مصنوعي با يك پاوه اي به تهديد مردم پرداخت و خطاب به فرد پاوه اي گفت: در جواب تجمع در مقابل فرمانداري و حمايت از سپاه و نظام، مردم پاوه را به شدت تنبيه خواهند كرد. 

مردم بعد از اين پيام وحشت كرده، و درخواست جديدي براي اعزام نيرو كردند طي اين درخواست 600 نفر به فرماندهي شهيد اصغر وصالي از كرمانشاه به پاوه اعزام شد، شهيد وصالي پس از حضور در پاوه، 400 نفر از مردم بومي را مسلح كرد.
 
 طي روزهاي 22 و 23 مردادماه حلقه محاصره حزب دمكرات تنگ تر شد و هجوم از هر طرف به پاوه شروع شد و برخي آمارها تعداد منافقان را 8000 نفر اعلام كره‌اند كه اين تعداد از استان كردستان و عراق به پاوه هجوم آوردند.
 
حلقه محاصره در آن دو روز آنقدر زياد شده بود كه نيروهاي موجود در پاوه به سپاه كرمانشاه پيغام دادند كه اگر به داد پاوه نرسيد طي 24 ساعت سقوط خواهد كرد و در پاسخ به اين پيام سپاه كرمانشاه نيروهاي ديگري به پاوه اعزام شد، اما اعزام اين نيروها به صورت هوايي بود چون راه زميني مسدود شده بود و نيروها با هليكوپتر اعزام شدند.
 
شهيد چمران و شهيد فلاحي همراه با اين نيروها به پاوه اعزام شدند من هم يكي از اين نيروهاي اعزامي بودم، عصر به پاوه رسيديم شهيد چمران چهار نقطه بيمارستان در شرق پاوه، پاسگاه نوسود در غرب، تپه ارنش در جنوب شرقي و سپاه در مركز شهر را به عنوان نقاط ويژه مشخص نمود و نيروها را در اين چهارنقطه تقسيم كرد.
 
 ما قرار بود به بيمارستان برويم، اما چون پاسگاه وضعيت ويژه‌تري داشت به فرماندهي شهيد آيت شعباني از نيروهاي دلير سپاه در پاسگاه نوسود مستقر شديم، تاكيد شهيد چمران بر اين بود كه نيروهاي سپاه كرمانشاه در پاسگاه مستقر شوند.
 
درگيري‌ها در شب اول به صورت پراكنده بود، فردا اول صبح دو تيم براي شناسايي مناطق اطراف پاسگاه اعزام شدند تا حضور ضد انقلاب را بررسي كرده، و طبق آمار و اطلاعات بدست آمده برنامه ريزي براي ضلع غربي داشته باشند، ضد انقلاب قصد داشت از جناح غرب و تصرف پاسگاه، سپاه را در مركز شهر منحل نمايد، آنها از روستاي نورياب نوسود كه در جناح غرب است از منطقه مرزي عبور كرده، و به شكل ستوني و به صورت آشكار به سمت شهر در حركت بودند، تعداد ما در مجموع زير 30 نفر بود و اين در حالي است كه هزاران نفر به سمت منطقه در حركت بودند، آن روز تا غروب درگيري داشتيم.
 
شب دوم، درگيري ما خيلي شديد بود؛ به طوري كه ضد انقلاب تا نزديكي سيم خاردارهاي پاسگاه آمده بودند و در درگيري با سلاح‌هاي نزديك زن و نارنجك استفاده مي شد، اين درگيري‌ها تا صبح ادامه داشت، صبح بچه‌ها خسته بودند و دو هليكوپتر در بالاي سر پاسگاه براي مانور دادن بلند شدند تا ضمن دادن روحيه به نيروهاي خودي روحيه دشمن را ضعيف كنند، اما متاسفانه يكي از هليكوپتر كه در ارتفاعات شاهو بلند شده بود به ارتفاعات برخورد كرد و ضمن سقوط، خلبان آن به شهادت رسيد، مشاهده اين حادثه از نظر روحي آسيب زيادي به بچه ها وارد كرد درگيري ها ادامه يافت و ارتفاعات شاهو كه كاملا به پاسگاه مسلط بود به تصرف ضد انقلاب در آمد و اين امر موجب شد تعدادي زيادي از نيروهاي ما شهيد شوند.
 
دراين درگيري ها خبر رسيد كه جناح شرقي (بيمارستان) در شب گذشته به كمبود مهمات رو به رو شده، و دشمن بيمارستان را تصرف كرده است و تمام مجروحان، پزشكان و پرستاران را مصلح كرده اند اين خبر روحيه بچه ها را ضعيف تر كرد؛ چراكه بيمارستان تنها مكاني بود كه مجروحان در آنجا منتقل شده و تحت درمان قرار مي گرفتند چون در آنجا يك سوله براي هلال احمر داير شد و از آنجا مجروحان را با هليكوپتر به كرمانشاه منتقل مي كردند، متاسفانه چون منطقه خاكي بود وقتي يكي از هليكوپترها كه مي خواست مجروحان را انتقال دهد بلند شد گرد و خاك حاصل از چرخش پروانه ها موجب كاهش ديد خلبان گرديد و يكي از پره هاي هليكوپتر به تپه برخورد كرد و شكست و پرده ديگر كه در حال چرخش بود افراد زيادي كه در كنار هليكوپتر حضور داشتند را مجروح، و شهيد كرد در اين حادثه نيز تمام سرنشين هاي هليكوپتر شهيد شدند.

صحنه دلخراش بوجود آمده بود نيروهاي حاضر در پاسگاه اين صحنه را از دوربه طور كامل ديدند، بعد از اين حادثه هر كدام از بچه ها در گوشه اي نشسته و زانوي غم بغل گرفته بودند و ديگر صداي از كسي شنيده نمي شد. وضعيت نابساماني بود. يكي دو ساعت بچه ها به همين شكل بودند تا اينكه قبل از ظهر يكي از بچه ها راديوي خود را روشن كرد. آن ساعت پيام تاريخي امام (ره) از راديو پخش شد، متن پيام به اين صورت بود؛ امام (ره) فرمودند: من به عنوان فرمانده كل قوا به همه نيروهاي ژاندارمري دستور مي دهم به سمت پاوه حركت كنند و اگر كسي كوتاهي كند به شدت با او برخورد خواهد شد.
 
اين پيام امام يك پيام استثنايي بود كه مشابه آن نيز در دوران جنگ تحميلي ديده نشد و به نيروهاي ما يك جان تازه اي داد. با وجود اينكه هنوز نيروي كمكي نيامده بود نيروهاي موجود در پاوه به فرماندهي شهيد چمران سازماندهي شدند.

نيروهاي ما به فرماندهي شهيد چمران و شهيد آيت شعباني به سوي دشمن سرازير شدند و توانستند تا عصر آن منطقه را پاكسازي كنند و كم كم با ورود نيروهاي كمكي تمام شهر پاكسازي شد.
 
شهيد آيت شعباني بعد از شهيد چمران مهم‌ترين نقش را در پاك سازي پاوه بر عهده داشت، به طوري كه شهيد چمران در خصوص ايشان گفت: «به كمك اين شيرمرد كوچك و نيروي انقلاب مي توان همه شهرستان‌هاي استان كردستان را نيز پاكسازي كرد.»

ضدانقلاب در نظر داشت با تصرف بخش‌هايي از تركيه، سوريه، عراق و بخش‌هايي از استان كردستان، آذربايجان غربي، لرستان، خرم آباد و كرمانشاه، يك كردستان مستقل تشكيل دهد، که موقعيت ويژه شهرستان پاوه (مركزيت منطقه اورابانات) استان كرمانشاه نيز شامل اين كردستان مي شد.
 

استفاده از سلاح‌های شیمیایی توسط عراق در جنگ ۸ساله

عراق در طول جنگ ۳۵۰۰‬ بار به ایران حمله شیمیایی کرد که ‪ ۳۰‬مورد از آنها در مناطق مسکونی بوده‌است. نخستین نقطه جغرافیایی ایران که قربانی سلاحهای شیمیایی عراق شد منطقه‌ای بین هلاله و نی خزر در ‪ ۵۰‬کیلومتری غرب ایلام بوده‌است. با بیش از ۱۰۰۰۰۰قربانی ناشی از جنگ شیمیایی عراق بر ضد ایران در طول هشت سال جنگ تحمیلی، ایران یکی از بزرگ‌ترین قربانیان سلاح‌های کشتار جمعی می‌باشد.
بر اساس گزارشهای بنیاد شهید ایران، تخمین رسمی شهروندان غیرنظامی که به سلاح‌های شیمیایی آلوده شده‌اند و کودکانی که بر اثر آن آلوده شده‌اند را در بر ندارد.بسیاری از آنان به بیماریهای خونی، ریه و پوستی مبتلا شده‌اند.

بمباران شیمیایی شهر سردشت توسط عراق در ۷ تیر ۱۳۶۶ فجیع‌ترین تهاجم از این نوع بود که سبب کشته و مجروح شدن عدهٔ بسیاری از مردم غیرنظامی شد. جمهوری اسلامی ایران شهر سردشت را نخستین شهر قربانی جنگ افزارهای شیمیایی در جهان بعد از بمباران هسته‌ای هیروشیما نامید.

وحشیانه‌ترین مورد استفاده در اسفند ۱۳۶۶، در حلبچه بوده‌است که وسیع‌ترین مورد استفاده از جنگ افزارهای شیمیایی از زمان جنگ جهانی اول تاکنون به شمار می‌رود که حداقل ۵۰۰۰ تن از مردم کُرد و مسلمان این شهر را کشته و ۷۰۰۰ تَن دیگر را مجروح کرد.

طارق عزیز معاون نخست وزیر و وزیر امور خارجه عراق درسال۱۹۸۶ درجریان سفر رسمی سه روزه خود به برزیل اعتراف کرده بود که عراق درجنگ علیه ایران بارها و در موارد مختلف از سلاح‌های شیمیایی استفاده کرده‌است. دبیر کل سازمان نیز در سخنرانی خود در ۸ فروردین ماه سال ۱۳۶۷ به استفاده وسیع عراق از سلاح‌های شیمیایی در حلبچه اشاره کرده بود.

بر اساس گزارشهای رسمی، گاز اعصاب باعث مرگ بیش از۲۰۰۰۰ سرباز ایرانی به صورت آنی می‌باشد.از۹۰۰۰۰ بازمانده این حملات ۵۰۰۰ نفر از آنها به طور مرتب به درمان نیاز دارند و در حدود ۱۰۰۰ نفر از آنان هنوز در بیمارستان بستری می‌باشند و حال آنان وخیم گزارش شده‌است.بسیاری دیگر نیز مورد اصابت گاز خردل بوده‌اند. همچنین عراق گازهای شیمیایی را بر ضد غیرنظامیان، روستاییان و بیمارستان‌ها استفاده کرد که باعث مرگ بسیاری از آنان شد. علاوه بر این ۳۰۸ موشک عراقی در طی سالهای ۱۹۸۸-۱۹۸۰ بر ضد نواحی پر جمعیت ایران شلیک شد که باعث مرگ۱۲۹۳۱ نفر شد.

در ۲۱ مارس ۱۹۸۶ شورای امنیت سازمان ملل متحد اعلام کرد که «اعضای این شورا پس از تحقیقات کارشناسان به این نتیجه رسیدند که سلاح‌های شیمیایی در موارد زیادی توسط نیروهای عراقی بر ضد نظامیان ایرانی به کار برده شده‌است و اعضای شورای امنیت به شدت این اقدام عراق در ادامه دادن استفاده از سلاح‌های شیمیایی را محکوم می‌کنند.»

تنها کشوری که این موضوع را وتو کرد ایالات متحده امریکا بود.

بنا به گفته کلنل والتر لانگ (به انگلیسی: Colonel Walter Lang)، یک مقام ارشد وقت سازمان اطلاعات دفاعی آمریکا(بازنشسته)«استفاده از سلاح‌های شیمیایی در میدانهای جنگی توسط عراق موضوع مهمی برای ریگان و دستیاران او نبود.زیرا تنها برای آنها مهم بود که عراق در این جنگ شکست نخورد.» همچنین او ادعا کرد که سازمان اطلاعات دفاعی «هرگز استفاده از سلاح‌های شیمیایی بر ضد غیرنظامیان را نپذیرفت.اما استفاده از آن در میدان جنگ برای جلوگیری از شکست عراق را اجتناب ناپذیر می‌دانست.» گرچه با وجود این اظهارات دولت ریگان حتی پس از حمله شیمیایی عراق با گازهای سمی به به شهروندان عراقی کرد خود کمکهای خود به عراق را قطع نکرد

ملت و دولت ایران از دو موضوع بسیار ناراحت و خشمگین هستند.

یک اینکه جامعه جهانی به عراق در توسعه سلاح‌های شیمیایی کمک کرد و دوم اینکه جامعه جهانی هیج اقدامی برای تنبیه دولت بعث عراق، حتی پس از دریافت گزارشهای تایید شده‌ای از استفاده سلاح‌های شیمیایی انجام نداد.و این ناراحتی پس از اشغال عراق و سرنگونی رژیم بعثی عراق به دست کشورهای غربی به ویژه ایالات متحده آمریکا افزایش یافت.

همچنین کمیته اطلاعات دفاعی، ایران را به استفاده از سلاح‌های شیمیایی متهم کرد.اما این ادعاها تا کنون تایید نشده‌است.

بر اساس گفته‌های جوست هیلترمن (به انگلیسی: Joost Hiltermann) (پژوهشگر اصلی سازمان دیده بان حقوق بشر در سال‌های ۱۹۹۴-۱۹۹۲، یک پژوهش دوساله که همچنین بازرسی‌های میدانی را در برمی گرفت و همچنین به اسناد رژیم عراق دست یافته‌است و در حال بررسی آنهاست) درباره جنگ ایران و عراق شماری از اتهامات و اظهارات درباره به کارگیری سلاح‌های شیمیایی توسط ایران وجود دارد.امادر هیچ موردی هیچ گزارش معتبری وجود ندارد. بر اساس گفته‌های Gary Sick و Lawrence Potter این اتهامات بر ضد ایران را «ادعاً خواند و افزود»هیچ دلیل قانع کننده‌ای درباره اینکه ایران در زمینه استفاده از سلاح‌های شیمیایی گناهکار اصلی باشد ارایه نشده‌است.، شاید به خاطر اینکه در آن زمان هیچ مدرک و دلیلی وجود نداشته‌است

در دادگاه دسامبر ۲۰۰۶ صدام گفت که «با افتخار» مسوولیت هرگونه حمله با سلاح‌های متعارف یا شیمیایی بر ضد ایران را به عهده می‌گیرد.

بر طبق گزارش عراق به سازمان ملل متحد، مواد لازم برای تولید سلاح‌های شیمیایی از شرکتهایی از آمریکا، آلمان غربی، انگلستان، فرانسه و جمهوری خلق چین به دست آمده‌است.در دسامبر ۲۰۰۲ در گزارش ۱۲۰۰ صفحه‌ای عراق نام شرکتهای شرقی و غربی و از جمله اشخاصی که در مجموع ۱۷۶۰۲ تن مواد شیمیایی را در طول دو دهه در اختیار عراق گذاشته‌اند فاش شد.بزرگ‌ترین ذخیره مواد خام برای تولید این سلاح‌های شیمیایی به میزان ۴۵۱۵ تن از سنگاپور، ۴۲۶۱ تن از هلند، ۲۴۰۰ تن مصر، ۲۳۴۳ تن هندوستان، ۱۲۰۷ تن از دولت فدرال آلمان، می‌باشد.یک شرکت هندی، اگزومت پلاستیک (به انگلیسی: Exomet Plastic)، که اکنون بخشی از EPC می‌باشد ۲۲۹۲ تن از مواد پیش نیاز را به عراق صادر کرد. شرکت ال خلیج (فارس) شیمی که در سنگاپور قرار دارد و متعلق به سرمایه‌داران اماراتی می‌باشد بیشتر از ۴۵۰۰ تن پیش نیازهای گازهای VX، سارین و خردل به همراه وسایل تولید آن را به عراق فرستاد.

کشورهای حمایت کننده عراق در جنگ ۸ساله

در طول جنگ ۸ساله، نزدیک به ۳۰ کشور انواع کمک‌های مالی، نظامی و تجاری را به عراق اعطا کردند عمده کمک‌ها از سوی این کشورها بود

 

ارتش های جنگنده متجاوز به کشور ایران در جنگ ۸ساله

عراق

Mojahedin Khalgh - Logo.gif سازمان مجاهدین خلق ایران
سربازان داوطلب اتحادیه عرب از کشورهای عرب خاورمیانه و شمال آفریقا
Komalah.jpeg حزب کومله
ارتش آمریکا (محدود)

 

 دکترسعیدطلوع

 

 یادگار دفاع مقدس جانباز 70% ، دندان پزشک دلسوز و شهردار نوآور و خلاق، دکتر سعید طلوعی شهردار منطقه 10 شهرداری تهران از جمله تجلیل شده گان در نخستین همایش بزرگ پزشکان هنرمند بود که لوح تقدیر و هدایای خود را از سوی مشاور عالی شهردار تهران دریافت نمود. دکتر طلوعی از بسیجیان دوران دفاع مقدس است که امروز در سنگر خدمتگزاری به شهروندان تهرانی بی ادعا مانند همان روزهای اول در تلاش است. دکتر سعید طلوعی شهردار منطقه ده اهل کرمانشاه است و متولد 1343 از 17 سالگی بعد از پایان تحصیلات در دبیرستان با آغاز جنگ تحمیلی در صحنه های رزم حضور داشته و از وجب به وجب سرزمین اسلامیمان دفاع کرده و به درجه جانبازی نایل شده است. دکتر سعید طلوعی از سال 60 یعنی به مدت 90 ماه به طور کامل در جبهه های حق علیه باطل حضور داشته و فرمانده گردان پیاده لشگر نبی اکرم (ص) بوده است. پس از پایان جنگ یعنی در سال 68 در سن 26 ازدواج نموده و سعی نمود برای خدمت بیشتر به انقلاب اسلامی وارد عرصه علوم و دانش شود او فارغ التحصیل رشته دندانپزشکی دانشگاه همدان است و همزمان تحصیلات تکمیلی کارشناسی ارشد رشته مدیریت را در دانشگاه شهید بهشتی تهران گذرانده است.

 

تشریح عملیاتهای انجام شده در جبهه سومار ،نفت شهر، مسلم بن عقیل و کربلای 6

     

 

سردار خلیل کیانی 

از فرماندهان و پیشکسوتان 8 سال دفاع مقدس

جانشین فرماندهی تیپ امیرالمومنین (ع) ايلام

 فرمانده تیپ امام علی سپاه 9 بدر در دوران دفاع مقدس 

  معاونت عمليات فرماندهی قرارگاه نجف نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي  

اين فرمانده پيشكسوت دفاع مقدس در ابتدا  چنين افزود:پيروزي هاي پي در پي رزمندگان اسلام در عمليات فتح المبين و بيت المقدس با 36000 هزار اسير و قريب به 40000 هزار كشته از ارتش بعث عراق در اوائل سال 61 ، احتمال سقوط حزب بعث و نااميدي حاميانش را با جديت روبرو نمود  اين تهديدات به منزله تهديد جدي منافع آمريكا در منطقه ارزيابي و در اولويت اول سياست خارجي دولت ريگان قرار گرفت به گونه اي كه آنها را وادار نمود تا از ارائه هر نوع امتياز به جمهوري اسلامي ايران خود داري نمايد.

 ايشان در ادامه گفت: لذا جمهوري اسلامي ايران عليرغم فشارهاي همه جانبه سران استكبار جهت پذيرش صلح تحميلي ،كه دنبال كسب امتيازات بيشتر براي تحقيق صلحي شرافتمندانه در تاريخ 1/4/1361 عملياتي را در شرق بصره موسوم به رمضان به اجرا در آورد كه به دلايلي از قبيل هوشياري اطلاعاتي دشمن تقويت توان زرهي و ايجاد موانع مستحكم با عدم توفيق روبرو گرديد كه در واقع موجب نااميدي و نگراني رزمندگان اسلام شده بودلذا در پي آن تصميم بر آن شد تا در جبهه غرب با ايجاد جبهه اي جديد نيروهاي خودي را ركود خارج و دشمن را در بخش ديگر از مرزهاي كشور مهندم واخراج نمايد.

سردار كياني در پايان سخنانش افزود:پس از شناسايي و بررسيهاي كارشناسانه هاي منطقه سومار كه در واقع گره مواصلاتي غرب به جنوب كشور بود انتخاب و عمليات مشتركي بين سپاه و نيروي زميني ارتش در 9/7/61 در دو مرحله اجرا گرديد كه به موجب آن حسن آزاد سازي 120 كيلومتر از اراضي اشغال شده جمهوري اسلامي و از سومار رزمندگان اسلام توانستند بر ارتفاعات مشرف بر شهر مندلي عراق مسلط و از تردد خودروهاي ارتش رژيم بعث ممانعت به عمل آورند در اين عمليات تعداد 3000 هزار نفر از نيروهاي دشمن كشته و علاوه بر انهدام بخشي از ماشينهاي جنگي دشمن تعداد 354 نفر از نيروهاي بعثي به اسارت در آمدند .   

عملیات انجام شده در شهرستان پاوه

PDF چاپ نامه الکترونیک

 

سردار سرتيپ 2 پاسدار عبدالرضا حاجعلیانی
سایقه: از فرماندهان و پیشکوتان 8 سال دفاع مقدس
فرمانده قرارگاه شهید بروجردی– فرمانده گردان خیبر– جانشین تیپ مسلم ابن عقیل (ع)
فرمانده تیپ قائم- مسئول بازرسي قرارگاه نجف -فرمانده تيپ نبي اکرم 
   

سردار حاجعلیانی در ابتدا سخنانش در مورد مقدمات نبرد پاوه چنین افزود: دشمن اراده کرده بود انقلاب ما را با ایجاد شورشهای داخل و تجزيه کشور متوقف نماید که حرکتهاي شومي در کردستان بنام خلق کرد علیه کرد واقعی شروع کرد که از شهرهای بانه ، مهاباد، سقزو سنندج علیه پادگانهای ارتش حمله و تهاجم طرح ريزي و اجرا میشود و برخی از پادگانها به تصرف آنها در آمد و سلاح و مهمات قابل توجهی نیز بدست نوکران دشمن می افتد حتی توپ و تانک.
این پیشکسوت دفاع مقدس گفت : در مورخ 14/5/58 جنگ را به استان کرمانشاه کشاند  و در همين تاريخ دمكرات به امام (ره) نامه ای می نویسند ( کردستان را به انبار باروت تشبیه کرده و خطر انفجار آنرا گوش زد می نمایند و بعد تحصین کرده و با اینکه فرمانده ژاندامری استان مامور مذاکره با آنها میشود ولی چون اراده بر حمله به پاوه ،مجازات مردم حامی انقلاب و امام (ره) بودند تلاشهای آنها به نتیجه نرسید و به
 فکر افتادن یک نفر باینگانی را مامور ایجاد درگیری با یکنفر درپاوه برنامه ریزی كنندکه در مورخ 21/5/58 ضمن ایجاد  درگیری پیام حمله ضد انقلاب به پاوه را اعلام کند بعدازپخش شایعه حمله به پاوه مردم پاوه با راه پیمایی به حمایت از انقلاب ، امام (ره) سپاه نمودند و در قطعنامه پایاني خود ضمن حمایت در خواست تقویت سپاه و نیرو برای مقابله با مهاجمین را از مسئولین نمودند وسپاه پاسدارن انقلاب اسلامی شهید اصغر وصای بهمراه 60 نفر از پاسداران برای تقویت نیروهای مردمی به پاوه مي فرستد كه در مورخ 23/5/58به پاوه حمله مي شود و ضد انقلاب تعدادي از نيروهاي مدافع شهر را به شهادت مي رساندوبه شهر نزديك مي شوندشهيد وصالي از سپاه استان در خواست کمک نمودنددر عصر 24/5/58 نيروهاي عمليات سپاه کرمانشاه به فرماندهی شهید آیت  شعبانی به همراه شهید چمران و شهید فلاحیان از طریق هوا با یک فروند هلي كوپتر به پاوه آمدند.
این فرمانده دوران دفاع مقدس گفت : دشمن در برخی از مناطق وارد شهرشدو وحشت  همه جا را گرفته بود آنهایی که توان برداشتن سلاح را داشتند سلاح به دست گرفته و با ضد انقلاب در کنار نيروهاي مسلح می جنگیدند و ما بقی درب خانه را بسته که کمتر آسیب ببینند شب اول تا صبح درگيري بود و بچه های کرمانشاه مامور جناح غربی شهر که پاسگاه ژاندارمری درآن بود شب رابه صبح رساندندو دشمن آشكارا نيروهايش را بصورت انبوه به كنار شهر مي آوردشب 26/5/58فرا رسيد  که سخت ترین شب نبرد پاوه بود درگیریها به اوج خود رسیده که در همین شب بود که بیمارستان پاوه سقوط کرد و قله های مشرف به شهر و همچنين باندهای هلی کوپتر به دست دشمن افتاده بود این بود که همه راههای زمینی بدست دشمن افتاده و راه هوایی صبح روز 26/5/58 خیلی روز سختی بود که جناح شرقی شهر و شهادت همه ی دوستان انقلابی در این منطقه بسیار تلخ بود و بعد از سقوط هواپیمای جنگی در اثر برخورد با کوه شاهو و حادثه بسیار جان خراش و سقوط هلی کوپتر و شهادت مجروحین روحیه ی نيرو هاي باقي مانده را به شدت تضعیف کرده بود .
سردار حاجی علیانی  در پایان سخنش افزود، در مورخ 27/5/58 به یک بار ، بخش پیام روح بخش و امید آفرین امام این نیروهای بی جان را جان بخشید و صحنه را عوض کرد و شهید چمران با مدیریت بی نظیر خود و شهامت و شجاعت مثال زدنی خود و نیروهای پاسدار و بومی توانست قبل از ورود حتی یک نفر به صحنه نبرد محاصره شهر را بشکند و دشمن را تعقیب کنند حقیقتاً پیام امام (ره) فرماندهی شهید چمران و شهید آیت شعبانی و فداکاری مدافعین شهر باعث نجات مردم و سرکوب دشمن و حماسه پاوه را آفرید .

زندگی نامه شهدای کرمانشاه

سردار شهید حشمت الله امینی

بسم رب الشهدا و الصدیقین
 
 
 وقتی در غروب جمعه متصل به شب عملیات نصر 7 ، در آب های سرد رودخانه سردشت غسل شهادت انجام داد، بر ما ثابت شد که او مهاجر است و جای او در این دنیا نیست ....
و بالاخره چهاردهم مرداد ماه 1366 مصادف با عید قربان خبری همچون بمب در میان رزمندگان و آشنایان پیچید...





زندگی نامه شهدای کرمانشاه

سردار شهید حشمت الله امینی

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 
درخانواده ای مذهبی قدم بر این کره خاکی نهاد و او را "حشمت نامیدند" .هیچ کس نمی توانست حشمت و جلال و شکوه و عظمت و بزرگی روح و سلحشوری و یکه تازی او را در آن روز پیش بینی کند .از همان دوران نوجوانی ،رفتار متین و علاقه اش به مسائل مذهبی و رعایت احکام اسلامی دربین همه زبان زد و مورد علاقه همگان بود. از همان دوران از رژیم طاغوت متنفر بود و علاقه شدیدی به حضرت امام (ره) و مبارزه با ظلم داشت. با برادران و خویشاوندان و دوستان انقلابی، در نشر پیام ها و نوارهای سخنرانی امام (ره) و تظاهرات انقلابی بر علیه رژیم ستم شاهی فعالانه شرکت داشت .

در دوران تحصیل نمونه یک دانش آموز ممتاز و درس خوان و مومن و مخلص بود. در نمازهای جمعه و جماعات و مراسم دعاها فعالانه شرکت می کرد و همه به عنوان یک الگو به او و حرف ها و عملش اعتقاد داشتند. با شروع جنگ تحمیلی به جبهه اعزام شد وبا وجود اینکه تحصیلات دبیرستانی را با معدل ممتاز تمام کردند و در دانشگاه به عنوان دانشجوی ممتاز در رشته شیمی پذیرفته شدند ،ولی دفاع مقدس با فرماندهی حضرت امام خمینی (ره) را در اولویت قرار دادند و از همان آغاز حضور در جبهه به عنوان یک فرمانده لایق شناخته شد و در کنار رزمندگان دیگر، حماسه ها خلق نمود.

او عارفی به تمام معنا بود، از این دنیا رها شده بود و دنیا را همچون پلی برای رسیدن به خانه ابدی و قرارگاه همیشگی آخرت می یافت. برای دعاهای توسل، کمیل، عاشورا و ذکر مصائب اهل بیت (علیهم السلام ) اهمیت خاصی قائل بود و بر خواندن دعای عهد در هر صبح تاکید و اصرار داشت. به زیارت ائمه اطهار (ع) عشق و علاقه عجیبی داشت.دائم الوضو و دائم الذکر بود .کم می خندید و با وقار ومتانت بود. شوخی می کرد اما جایی که باید جدی باشد، بسیار جدی بود. از غیبت به شدت دوری می جست و کسی جلوی او نمی توانست غیبت کند. با قرآن مانوس بود و همیشه مفاتیح کوچکی همراهش بود.

در عملیات های بدر، نصر، فتح، قادر، ظفر، شلمچه، عاشورا، والفجرها، کربلاها و... ، در ارتفاعات سر به فلک کشیده غرب و رمل های سوزان جنوب و آب های نیلگون دزفول، کارون، کرخه، اروند، سیروان، شط العرب، خلیج فارس و هورهای جزیره مجنون، جزیره مینو، ام القصر، ام الرصاص، ام الطویل، بصره، فاو و... شرکت موثر داشت.

....در والفجر 9 مجروح شد ولی همچنان به رزم بی نظیر خود ادامه داد. وقتی در شلمچه او را در هاله ای از نور کنار خاکریز به دعا و ناله و زاری دیدیم، لحظات گریه های عاشقانه اش ما را به تضرع وا داشت. در عملیات کربلای 5 با اینکه خواهرزاده اش (شهید بلال "علی اشرف" سلیمانی ) در فاصله یکی دو قدمی او، جلوی چشمش مورد اصابت گلوله مستقیم دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید، ثابت قدم و استوار به رزم خود ادامه داد .

وقتی در کربلای 5 در نهر جاسم، آتش پاتک دشمن، رزمندگان عمل کننده تیپ نبی اکرم (ص) و لشگر نصر خراسان را زمین گیر کرده بود، شهید امینی، تنهایی از کانال و خاکریز خارج شد و شجاعانه و ماهرانه به دل دشمن زد و فرمانده عالی نیروهای بعثی را شناسایی نمود و او را به هلاکت رساند که این حرکت دلیرانه آقا حشمت باعث شد که آرایش نیروهای دشمن به هم بریزد و با دادن تلفات زیادی، عقب نشینی کند و باعث پیشروی رزمندگان اسلام گردید، که این خاطره و خاطره های دیگر شهید حشمت تا ابد بر پیشانی شلمچه خواهد درخشید !

هرگاه در کارون و دزفول و مجنون و سردشت و... بر می خاستیم و بستر خالی او را مشاهده می کردیم، می دیدیم کناری ایستاده بود و در پناه تاریکی و سکوت آن آرام نماز می خواند و نیایش می کرد و در سجده های طولانی اش حلاوت مناجات را می چشید. می فهمیدیم که او رفتنی است و به این دنیا تعلق ندارد ...

وقتی در غروب جمعه متصل به شب عملیات نصر 7 ، در آب های سرد رودخانه سردشت غسل شهادت انجام داد، بر ما ثابت شد که او مهاجر است و جای او در این دنیا نیست ....

  بالاخره چهاردهم مرداد ماه 1366 مصادف با عید قربان خبری همچون بمب در میان رزمندگان و آشنایان پیچید ... و همه گیج و حیران و متحیر، منتظر صحت و سقم این خبر بودند .... فرمانده شجاع و سلحشور و خستگی ناپذیر سرنوشت نامعلومی پیدا کرده و جاوید الاثر شده است !!

او روز قبل از عملیات نصر 7 هنگامی که خبر می رسد گردان حمزه سید الشهداء، شب اول وارد عمل نمی شود، نگران و بی قرار خود را به گردان های خط شکن می رساند ... و با گردان خیبر از تیپ نبی اکرم (ص) وارد عملیات می شود و مثل عملیات های قبلی جلوتر از همه و با بچه های اطلاعات عملیات حرکت می کند و ضمن درگیری تن به تن با نیروهای بعثی موفق می شود با نارنجک، سنگر تیربار دوشکای دشمن را منهدم کند ... که در ادامه نبرد تن به تن بعضی ها می گفتند که او را دیدیم که مجروح شده بود و داشت پیشروی می کرد و بعضی ها می گفتند که خیلی جلوتر از بقیه مجروح و شهید شده و خیلی ها می گفتند که مجروح شده و ... ولی هیچ چیز مشخص نبود، نه شهادت، نه اسارت، فقط همین را گفتند که جاوید الاثر شده است ...

و این هجران 13 سال طول کشید تا اینکه مادر و یکی از بستگان نزدیک شهید خواب می بینند که آقا حشمت نجات پیدا کرده است و به زیارت امام رضا (ع) رفته است و موج خوشحالی و امیدواری....

ولی چند روز بعد خبر رسید که کاروانی از شهدا قرار است از شلمچه به مشهدالرضا (ع) حرکت کند، لذا با این خبر دل توی دل ها نماند ... و خبر دادند که پیکر مطهر سردار سرافراز و فرمانده دلیر و عارف مخلص "آقا حشمت الله امینی" با کاروان شهدا از شلمچه به میثاق فرزند خمینی کبیر (ره) و رهبر و مولایمان حضرت آیت الله خامنه ای و زیارت حرم مطهر ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع) می روند ...

 ا این خبر دل ها آتش گرفت، چون آقا حشمت الله با کاروان خاصان، بعد از سال ها هجران، خونین بال به جمع دوستداران پیوستند ...
نویسنده : ی . باباخانی (با تلخیص)
 
*شادی روح همه شهدای مظلوم کرمانشاه بخصوص " سردار شهید حشمت الله امینی " صلوات*

در سوم مرداد من و آقای حسن اجاقی از کرمانشاه رفتیم گیلانغرب تا به بچه های تیپ مسلم بن عقیل ملحق شویم. شب را دریگان ماندیم. ساعت 12 شب بود. حاج یحیی قیاسوند، رئیس ستاد تیپ مسلم، به ما خبر داد که اسلام آباد سقوط کرده. خیلی تعجب کردیم،

چون ساعت 4، 5 بعد از ظهر، اسلام آباد را به مقصد گیلانغرب ترک کرده بودیم. قضیه را باورنکردیم. یکی، دو ساعت بعد یکی از     بچه ها آمد و خبررا تأیید کرد. منافقین صبح روز سوم مرداد ماه 67 عملیات خود را آغاز کرده بودند و با حمایت آتش توپخانه و آتش هوایی عراق - که تا کرمانشاه تضمین شده بود-  وارد مرز شدند و پس از اشغال شهرهای مرزی، شهر کرند غرب را در بعد از ظهر همان روز به اشغال در می آورند و بعد به طرف اسلام آباد حرکت کرده و حدود ساعتهای 20 تا 20:30 وارد اسلام آباد غرب شده و تا ساعت 22 به گردنۀ « حسن آباد» می رسند.  

حدود ساعت 1 بامداد چهارم مرداد ماه بود. به اتفاق حاج یحیی قیاسوند و چند نفر از بچه ها از ارتفاعات قلاجه عبور کردیم و رفتیم اردوگاه تیپ مسلم.  50 ، 60 نفر از بچه های حاضر در اردوگاه از جمله نیروهای پشتیبانی و نگهبان را جمع کردیم. قصدمان این بود که از زواره کوه وارد اسلام آباد غرب شویم. ساعت 7، 8 صبح نیروها را به صورت دشت بان آرایش دادیم و به سمت ارتفاعات پیشروی کردیم.  من و چند نفر از نیروها پیاده حرکت کردیم؛ پیاده روی اذیتم می کرد و پایم به شدت درد  می کرد. تصور می کردیم تعداد آنها کم باشد، ولی وقتی به ارتفاعات مسلط بر شهر اسلام آباد رسیدیم دیدیم که آنها به شدت موضع گرفته و با حداکثر امکانات جلو آمده اند. به کناره های جاده پناه   بردیم.پس از بررسی و کسب خبر به این نتیجه رسیدیم که با این تعداد نیرو، توان درگیری با آنها را نداریم. چند نفر از بچه های دیگر هم به ما ملحق شدند؛ آقای حاج کامی شاه رضایی، حاج جلیل کرم، غلام زید، سید جواد حسنی نسب که از بچه های وزارت سپاه بودند. آقای قیاسوند از ناحیۀ پا مجروح شد. ایشان را داخل تویوتا گذاشتیم و منتقل کردیم عقب. حول و حوش ساعت 11، 12 ظهر روز چهارم رفتم تا نیروی کمکی بیاورم. مسیر ارتباطی گیلانغرب به طرف کرمانشاه مسدود شده بود. برای رفتن به کرمانشاه، اگر از طریق پل سیمره به سمت ارتفاعات کوه سفید، می رفتم حدود 8، 9 ساعت طول می کشید. سوار تویوتا شدم تا نیروی کمکی بیاورم. رسیدیم به جادۀ « گواور». تعدادی از بچه های تیپ  نبی اکرم (ص) در آنجا مستقر بودند. خبر را به آنها اطلاع دادم و گفتم اوضاع از چه قرار است. البته،   بی اطلاع هم نبودند. می خواستم بمانم و با آنها در عملیات شرکت کنم، اما از من خواستند به کرمانشاه بروم و به دیگر یگانها هم اطلاع دهم.  به همراه یکی از بچه ها از مسیر سیمره و ارتفاعات سفید کوه با تویوتا به طرف کرمانشاه رفتیم. ساعت 7و8 غروب روز چهارم  بود که رسیدیم کرمانشاه. شهرتقریباً خالی از سکنه شده بود. خبردار شدیم که منافقین تا « چهارزبر» پیش آمده اند و یکی، دو تا از یگانهای سپاه (لشکر بدر و بچه های مجاهد عراقی ) مانع ورود آنها به طرف ماهیدشت و کرمانشاه شده اند. شب را درکرمانشاه ماندیم. کرمانشاه کلا ً به صورت نظامی درآمده بود و سردار وحیدی به عنوان استاندار نظامی کرمانشاه انتخاب شده بود. اکثرفرماندهان سپاه هم به استان کرمانشاه آمده بودند. آن زمان به عنوان نیروی آزاد بودم. در کرمانشاه به من و آقای اسفندیار بیات مأموریت دادند که با 2 تا از گروهانها برویم منطقۀ جوانرود. شب چهارم مرداد  به آنجا رسیدیم. درآنجا معبری را به ما نشان دادند و گفتند که احتمال دارد نیروهای منافقین از آنجا عبور کنند. مدتی در آنجا ماندیم. هیچ خبری نشد.

 به « اسفندیار»  گفتم: که من اینجا نمی مانم. ایشان گفت: نه بهتر است اینجا بمانیم، چون وظیفه داریم از این معبر محافظت کنیم. قبول نکردم و گفتم که من حوصلۀ پدافند را ندارم. روز پنجم مرداد دوباره برگشتم کرمانشاه. برگشت من به کرمانشاه مصادف شد با حرکت تیپ نبی اکرم (ص) به طرف تنگۀ مرصاد. هدف این بود که تیپ نبی اکرم (ص) نیروهایش را ما بین دشت حسن آباد و تنگۀ مرصاد پیاده کندتا از پشت منافقین را بزنند. رفتیم داخل کارخانۀ سیمان کرمانشاه تا با بچه های تیپ نبی اکرم (ص) سوار هلی کوپتر شویم و به طرف تنگۀ مرصاد برویم.

قرار شد با یکی از دوستان از طرف تنگۀ مرصاد به حسن آباد برویم. یگان خاصی نبود و بچه ها گروهی جلو می رفتند، درست مثل روزهای اول جنگ. کرمانشاه مملو از جمعیت بود. تمام مدارس و مساجد پرشده بود از نیرو؛  چیزی که منافقین و ارتش عراق حتی فکرش را هم نمی کردند. طبق تحلیل فرماندهان بهترین جایی که می توانستیم منافقین را غافلگیر کنیم و بیشترین تلفات را برآنها وارد کنیم، همان تنگۀ چهارزبر بود که بعدها مرصاد نامگذاری شد. دراین عملیات نیروی هوایی ما توانست بیشترین خسارت را به آنها وارد کند. نیروهای منافقین تمام جاده را تحت کنترل داشتند و تیپها و یگانهایشان در کنار جاده بودند. در نهایت، عملیات مرصاد در ساعت 23 پنجم مرداد ماه با همکاری قرارگاه نجف، قرارگاه رمضان، یگانهای لشکر 57، لشکر 9، لشکر 65، لشکر 55، لشکر  علی بن ابیطالب، لشکر 32، لشکر 27، لشکر 5 نصر، تیپ مسلم بن عقیل، انجام شد و توانستیم از سه جناح اصلی و یک جناح فرعی آنها را به دام بیندازیم و عملیات را با موفقیت به پایان برسانیم.  جناح های ما شامل جناح جادۀ ماهیدشت به طرف حسن آباد، سه راهی ملاوی از جنوب به طرف اسلام آباد و جناح دیگر هم از طرف ارتفاعات زواره کوه به طرف اسلام آباد و جادۀ فرعی از روی ارتفاعات کرند بود. نهایتاً، منافقین با جا گذاشتن 1800 کشته و 800 ، 900 زخمی- که تا حدودی توانستند تعدادی از آنها را به عقب ببرند-شکست خوردند. در حدود 15 الی 20 روز تعدادی از این نیروها درکوهها سرگردان بودند که در این مدت در حدود 100 الی 150 نفر از آنها توسط مردم و نیروهای نظامی درطی گشتهایی که داشتند شناسایی و دستگیر شدند.  بعد از آن به صورت ستون حرکت کردیم به طرف جادۀ حسن آباد. درپایین گردنۀ حسن آباد یک  ساختمان نیمه کاره بود که تعدادی ازمنافقین، در حدود 18 نفر، خودشان را در آنجا مخفی کرده بودند. ستون نیروهای ما درحال حرکت بود. بدون اینکه بچه های ما متوجه شوند آنها را با قناسه و تک تیرانداز هایشان می زدند. نمی دانستیم از کجا ضربه می خوریم. یکی از بچه ها متوجه شد و گفت: من مطمئنم که از آن ساختمان خرابه دارند به ما حمله می کنند. به همراه پنج، شش نفر از نیروهای زبده، ساختمان را به محاصره درآوردیم. حمله کردیم داخل ساختمان. تعدادی از آنها در طی درگیری کشته وتعدادی هم زخمی شدند. چند نفر هم با قرص سیانورخودشان را به درک واصل کردند.

           خاطره از بهروز حقیقی

بچه های تیپ نبی اكرم (ص) و گردان حمزه سیدالشهدا بهش می گفتن آقا مهدی ولی اسمش كوروش یزدان پناه بود. از اون خالصای خود ساخته ای بود كه توجبهه حسابی خودش رو پیدا كرده بود. سه تا دیپلم داشت واز همون اول جنگ بارها برای دانشگاههای مختلف قبول شده بود.

وقتی می گفتن چرا نمی ری؟ می گفت:دانشگاه واقعی همین جاست. خیلی آرام و بی صدا بود. شیر جبهه ها و مظلوم شهر! باور می كنید آقا مهدی برای خودش نماز شب رو واجب كرده بود. همیشه یك لبخند ملیح و زیبا رولبهاش همه رو به وجد می آورد. خیلی كه عصبانی می شد،می گفت ای داد بی داد! هیچكس اونو نمی شناخت. كی بوده چی كاره بوده كجا بوده و خیلی چیزهای دیگه. آروم آروم بچه های تیپ و گردان اونو داشتن می شناختن كه اون یك استاد و مفسر واقعی قرآنه و بحق خوب درسشو هم تئوری و هم عملی یادگرفته! باوجود تركشهای زیاد توبدنش پرونده بنیاد هم نداشت، با اصرار زیاد ازش خواستن یك كلاس تفسیر برای رزمندها كه همشون از قشر دانشجو و طلبه ومحصل بودند بزاره. قبول نمی كرد خلاصه با اصرار زیاد شهیدان شعبانلو ، امینی ، ظهرابی،زمانی، محمدی و روندی قبول كرد ولی شرط گذاشت اون هم این بود كه جایی نگن من مدرس قرآنم. جالبه كه شاگرداش هم مثل خودش تو جبهه ها خودشون رو پیدا كرده بودن و برای (فاستبقوا الخیرات) مسابقه گذاشته بودن، آخه اون از مدرسین و اساتید عالی عقیدتی سیاسی سپاه بود ولی گمنام و بی پیرایه تویگان رزم با بچه های گردان تو خاك و خون زندگی آسمونی می كرد، هر جا می رفت نام و نشانی از خودش باقی نمی گذاشت. غریق نجات بود، غواص بود. اطلاعات عملیاتی بود. دیده بان بود. مخابراتی بود. تگ تیرانداز بود. تعمیر كار الكترونیك بوده و خلاصه چی براتون بگم كه هرچی گفته باشم درباره این شهید وارسته خیلی كم گفته ام و به هیچ وجه نمی تونم حق مطلب را ادا كنم. همون بس خودش اونا رو به درجه لقاءالهی رسوند و خودش اونا روپیش خودش برد.

آقا مهدی در وصیت نامه گفته بود من رو با لباس سبز سپاه دفنم كنید حالا چرا؟ بعد از شهادتش تازه فهمیدن آقا مهدی در عالم رویا با حجت بن الحسن (عج) دیداری داشته و از آقا 10 تا سوال كرده اند كه 9 تای آن بین مولی و خودش بود و یكی از سوالات عمومی این بود كه آقا جون من شهید می شم یا نه؟ بعد از اینكه آقا مهدی شهید شد ما همه فهمیدیم كه چرا قبلا اصرار داشت ما همگی بریم درسمونو بخونیم ولی بعد از خوابش به ماها می گفت بچه ها فرصت كمه از جبهه نرید و بمونید. درست یكسال بعد از شهادتش ایران قطعنامه 598 رو قبول كرد و از قافله جا ماندگان تازه دریافتند كه چرا آقا مهدی می گفت بچه ها فرصت كمه نرید و بمونید.

شهید مهدی یزدان پناه در عملیات نصر 7 در ارتفاعات بلفت عراق در 15 مرداد سال 1366 در زمانی كه جانشین گردان حمزه سید الشهدا تیپ  نبی اكرم (ص) كرمانشاه بود به شهادت رسید.

به نقل از روحانی جانباز مصیب بیانوندی

*شادی روح شهدای مظلوم غرب به خصوص "شهید مهدی یزادنپناه" صلوات*

در عملیات مطلع الفجر در تنگه كورك من توفیق داشتم كه خدمت دوستانی همچون شهید علی سوری به عنوان فرمانده محور و دیگر دوستان باشم . در آن عملیات عرصه بر بچه ها خیلی تنگ شده بود ، ...

در یك منطقه عملیات كرده بودند كه جناحین این منطقه هنوز در دست دشمن بود و بچه ها می بایستی از میان نیروهای دشمن عبور می كردند و می رفتند در خط مقدم با دشمن می جنگیدند. در اصل از سه طرف یعنی از جــلو و جـناحین چــپ و راسـت به نیروها می زدند . آنجا آب برای آشامیدن نبود ، ما چند شب بالا بودیم كه یك شب شهید عای  سوری به من گفت : شما با یكی از دوستان به نام آقای نریمانی كه از برادران خوب و ورزشكار ما بود بروید پائین و یك یا دو دبه آب بالا بیاورید ، چون عقبه خودی امنیت نداشت باید یكی از ما سلاح می گرفت و یكی هم دبه های آب را و به نوبت می بردیم . از تپه پائین آمدیم ، هوا بسیار تاریك بود طوری كه چند قدمی خود را نمی توانستیم ببینیم ، پائین دبه ها را پر از آب كردیم و به سمت بالا حركت كردیم . آقای نریمانی جلوی من حركت می كرد چون هم از نظر جسمی از من آماده تر و هم به عنوان محافظ بود و بایستی از پیش می رفت و مسیر را تامین می كرد و من هم دبه های آب را در دست داشتم . در مسیر حركت ناگهان ایشان فریاد كشید ، من گفتم : چی شد ؟ فكر می كردم دشمن بر ما نفوذ كرده و او را دستگیر كرده اند ، دبه ها را زمین گذاشتم و به سمت او رفتم ، گفتم : اتفاقی افتاده ؟ چیزی نگفت و تنها اشاره كرد به چیزی كه روی زمین افتاده بود ، وقتی صورتم را نزدیك كردم دیدم سر شهیدی ست كه از تن جدا شده و از تپه ها به طرف پائین غلط خورده و در كنار بوته ای گیر كرده كه ایشان فكر كرده بود سنگی ست وقتی توجه کرده بود می بیند سر شهیدی ست.
خاطره از سردار عبدالرضا حاجی علیانی

                                        تك محدود در منطقه تپه سرخ

نام عمليات : تك محدود در منطقه تپه سرخ
رمز عمليات :  يا سرور شهيدان ادركني
منطقه عملياتي : سومار
هدف عملياتي :  انهدام نيروهاي دشمن
تاريخ عمليات :  3/7/1364

« شرح مختصري از عمليات »

عمليات آفندي تپه سرخ بمنظور انهدام نيروهاي دشمن و افزايش روحيه رزمندگان اسلام توسط يگانهاي ارتش جمهوري اسلامي در تاريخ سوم مهرماه 1364 آغاز و تعداد قابل توجهي از نيروهاي عراقي را كشته و زخمي نمودند.

نتايج عمليات
1-مناطق آزاد شده: انهدام 130 سنگر انفرادي بهمراه 2 انبار مهمات
2-يگانهاي منهدم شده دشمن : 100 نفر كشته و زخمي
3-تجهيزات منهدم شده دشمن: 4 دستگاه تانك – 40 قبضه خمپاره انداز – 21 عراده توپ و 2 دستگاه خودرو
4-غنائم بدست آمده : ---------

                                               يا مهدي(عج)

نام عمليات : يا مهدي(عج)

رمز عمليات :  ------------

منطقه عملياتي : منطقه عمومي سرپل ذهاب

هدف عملياتي : تصرف ارتفاعات آهنگران و 654 و انهدام نيروهاي دشمن

تاريخ عمليات :  30/12/1366

« شرح مختصري از عمليات »

  ارتفاعات آهنگران و تپه 654 در منطقه عمومي سرپل ذهاب كه در اشغال عراق بود هدف عمليات يا مهدي(عج) قرار گرفت ارتش جمهوري اسلامي ايران با تيپ هاي يك ل 81 و 35 و 45 تكاور با طراحي قرارگاه لشگر 81 زرهي كرمانشاه و عمليات در آخرين روز اسفند ماه 1366 ساعت 10 شب آغاز و در يكم فروردين ماه 1367 به پايان رسيد.

 نتايج عمليات

1-مناطق آزاد شده: ------------

2-يگانهاي منهدم شده دشمن : انهدام يك گردان كماندويي دشمن و يك گردان پياده دشمن به استعداد 50% - تعداد قابل توجهي كشته زخمي و 22 نفر به اسارت رزمندگان درآمدند.

3-تجهيزات منهدم شده دشمن: تعداد قابل توجهي ادوات دشمن منهدم گرديد.

4-غنائم بدست آمده : -------

 يگان عمل كننده: ارتش جمهوري اسلامي ايران

دریابار

 

سردار بي‌ادعاي كرمانشاه به همرزمان شهيدش پيوست

 

سردار محمد علی (کیومرث )دريابار از فرماندهان شناخته شدن و توانمند دوران دفاع مقدس بود كه خاطره ايثارگري‌هايش در عمليات ظفرمند مرصاد كه در كسوت فرمانده يگان ضد زره 203 صف سپاه پاسداران انقلاب اسلامي حضور داشت، از ياد بردني نيست.
فرماندهي پادگان شهيد ثابت‌خواه گيلانغرب، فرماندهي پادگان امام حسن مجتبي(ع) كرمانشاه، فرماندهي پادگان امامت و پادگان آموزشي اصفهان از جمله مسئوليت‌هاي فرماندهي سردار دريابار در دوران پس از جنگ‌تحميلي بود.
دريابار به واسطه ارتباط معنوي و عاطفي با هيئت‌هاي مذهبي و محافل حضرت سيدالشهدا(ع)، همواره از طلايه‌داران برگزاري محافل نوراني روضه امام حسين(ع) و اهل بيت(ع) در استان بود و با تاسيس هيئت رزمندگان اسلام استان كرمانشاه و هيئت حضرت فاطمه معصومه(س) گام‌هاي مهمي در جهت نشر معارف معنوي و جلسات سوگواري، عزاداري و محافل ولادت اهل‌بيت(ع) ايفا كرد.
خلق حسنه، رفتار و منش بسيجي‌وار، اخلاص و شيدايي بي‌اندازه‌اش درباره اهل بيت(ع) و اشتياق گسترده به موضوعات عرفاني و معنوي؛ دريابار را به فردي خداترس، دين‌باور و محب واقعي اهل بيت(ع) تبديل كرده بود.
اين رزمنده دفاع مقدس كه به همراه همسر، پسر، دختر و دامادش عازم سنندج بود، صبح روز ۲۹/۶/۱۳۸۹در مسير كرمانشاه به سنندج بعد از سد گاوشان، در نزديكي سه راه دهگلان براثر بي‌احتياطي راننده تريلر دچار سانحه شده و خود و دخترش در دم جان مي‌دهند،روحش شاد یادش گرامی برای همیشه.

نفر اول ايستاده از سمت چپ حاج علي مالمير نفر دوم شهيد سمواتي

نفراول نشسته از سمت چپ حاج حسين الماسي

حاج عبدالرضا حاجعلیانی سال ۱۳۵۸ در سن شانزده سالگی

با گردان خيبر

‌‌‌بیست و پنجم اسفند ماه ١٣٦٦، شیخان‌
‌‌عملیات والفجر ده از دیشب آغاز شده است و سپاه اسلام در سه محور از فراز ارتفاعات سورِن به سوی شهرهای خرمال و حلبچه و سیدصادق سرازیر شده‌اند. این بار تقریباً همه‌ی گروه‌های فیلمبرداری با تأخیر به منطقه رسیده‌اند و نتوانسته‌اند با گردان‌های عملیاتی همپایی كنند. كار ما صبح زود از اینجا كه پایین‌ترین محور عملیاتی است آغاز شد، اما بعد از چند ساعت پیش‌روی در عمق محور، روز از نیمه گذشته بود كه دریافتیم كار عملیات در این محور خاتمه گرفته است و باید خود را به قسمت‌های دیگر برسانیم. به پیشنهاد یكی از مسئولین قرارگاه خاتم الانبیا قرار شد كه با هلي‌كوپتر به یكی از قله‌های مشرف به شهر حلبچه برویم و با یكی از گردان‌های عمل‌كننده همراه شویم.

قبه‌ی سبز یك امامزاده در شیار دره‌ای دیده مي‌شود.

‌‌ایران در سراسر تاریخ اسلام مأمن علمداران قیام علوی بوده است. قبه‌های سبز مدفن امامزاده‌های شهید گواهان صادق این مدعایند. جای جای بر فراز تپه‌ای، در شیار دره‌ای، در دل شهر و روستا، قبه‌ی سبز مدفن امامزاده‌ای شهید، آیتی است كه اجتماع انسان‌ها را در پیرامون خویش معنا كرده است؛ چشمه‌ای از خون است كه در قلب آن خطه مي‌جوشد و زندگی مي‌آورد، كه زندگی در قیام است و مرگ حقیقی در حیاتی است كه با پذیرش ولایت ارباب ظلم و فساد میسر شود. آنان كه زیبایي‌های حیات را خارج از جنگ حق و باطل مي‌جویند، آیا هیچ به این حقیقت اندیشیده‌اند كه اگر لازمه‌ی زندگی بدون جنگ، پذیرش ولایت ارباب ظلم و فساد باشد چه خواهند كرد؟ و مگر اكنون جز این است؟ آنجا كه شیاطین، دار الاماره‌ی خویش را در پناه شمشیر ساخته‌اند، آیا چاره‌ای جز جنگ نیز وجود دارد؟ در جهانی اینچنین، دو راه بیش‌تر وجود ندارد: یا باید با اهل باطل جنگید و آزاد ماند و یا برای برخورداری از دنیا بندگی ارباب ظلم را پذیرفت، و چه بهای سنگینی! آیا هرگز قداره‌بندهای كافری چون ابوسفیان و معاویه، یزید و صدام، آزادگان را رها خواهند كرد كه حیات خویش را بر بنیان رضای حق بنا كنند؟ اگر امام حسین‌(ع) را رها كردند، ما را نیز رها خواهند كرد.

جوهر حقیقی كمال انسان در مقابله با دشواري‌ها ظاهر مي‌گردد و اگر جز این بود، خداوند هرگز مؤ‌منین را به ابتلائاتی اینچنین دچار نمي‌كرد. جنگ عرصه‌ی ظهور و پرورش كمالات الهی انسان است. كمال در آزادی است و آزادی، در نفی تعلقات و رهایی از عادات. خانه، خانه‌ی تعلقات است و شهر، مهبط عادات، و اگر نبود دشواري‌ها و ابتلائاتی كه خداوند انسان را بدان مي‌آزماید، جوهر حقیقی وجود انسان همواره پنهان مي‌ماند. آیا هیچ چیز خواهد توانست ما را از راهی كه فطرت الهی راهبر آن است باز دارد؟ رودخانه راه خویش را به سوی دریا خوب مي‌شناسد.

‌بعد از ساعت‌ها پیش‌روی در عمق محور شیخان دریافتیم كه كار عملیات از آن محور ادامه نخواهد یافت و باید به‌سرعت باز گردیم. جاده‌ی تداركاتی جبهه‌ی میانی عملیات هنوز ناتمام بود. تداركات لاجرم به هلي‌كوپترهای هوانیروز محول شده بود _ هوانیروز اصفهان. ساعت چهار و سی دقیقه به بنه‌ی هلي‌كوپترها رسیدیم. غروب نزدیك بود و دل ما در التهاب، كه شب‌نشده خود را به یكی از گردان‌های عمل‌كننده‌ی مستقر در ارتفاعات مشرف به منطقه‌ی عملیاتی برسانیم.

مأموریت هلي‌كوپترها از یك سو رساندن مهمات بود به خطوط مقدم و از سوی دیگر تخلیه‌ی مجروحین از فراز ارتفاعات دور از جاده‌ی تداركاتی. رزم‌آوران راه‌ها را پیاده مي‌پیمودند، اما برای حمل مجروحین از آن قله‌های بلند به عقبه‌ی جبهه، وسیله‌ای جز هلي‌كوپتر وجود نداشت.

سرنوشت ما با چه كسانی و در كجا پیوند خورده بود، خدا مي‌داند. البته در مشورت با مسئولین قرارگاه خاتم قله‌ی خاصی مورد نظر قرار گرفته بود كه خلبان هلي‌كوپتر ما را به آن راهنمایی مي‌كرد. اما با این‌همه، از آن قله و رزم‌آوران فاتح آن جز یك اسم چه مي‌دانستیم؟ هیچ! بالاخره نزدیكي‌های غروب آنجا كه مي‌بایست، رسیدیم. استقبال بچه‌ها از ما خیلی دلگرم‌كننده بود. سه شب پیش برف سنگینی باریده و هنوز نشانه‌های آن بر قله‌ها باقی بود، اگرچه در همان هوای سرد، بچه‌ها روزها و شب‌ها را در سنگرها باز مي‌گذراندند و شكایتی هم نداشتند؛ شكایتی نداشتند كه هیچ، شاكر هم بودند كه خداوند توفیق حضور در عرصه‌ای اینچنین را به آنان عطا فرموده است.

سرنوشت ما با گردان خیبر از تیپ باختران پیوند خورده بود؛ جنگاوران دلاوری كه غالباً اهل كنگاور بودند. چگونه مي‌توان آن شب سرد را بر فراز قله‌ی «شیندرو‌ی» فراموش كرد؟ آن شب را، در كنار آن دلاورانی كه با پاهای قطع‌شده، قله‌ها را فتح مي‌كردند.

در گردان خیبر كه غالباً اهل كنگاور بودند، فرماندار شهر، شهردار و بسیاری دیگر از مسئولین شهر حضور داشتند. حضور فرماندار كنگاور در میان اعضای بسیج اگرچه عجیب نبود، اما غیر معمول بود. معمولاً فرماندارها آن‌همه  مشغول هستند كه به‌سختی امكان حضور در همه‌ی عملیات‌ها نصیبشان مي‌شود، اما این‌بار فرماندار شهر كنگاور، برادر قلي‌وند، از آغاز تشكیل تیپ نبی اكرم (ص) ، عملیاتی نبوده است كه انجام شود و او در آن حضور نداشته باشد.

‌‌‌
‌رزمنده‌ای با دو پای مصنوعی و عصا به دست از كوه بالا مي‌رود و از مقابل دوربین‌ ‌‌ ‌‌ ‌فیلمبرداری مي‌گریزد.

‌‌انسان كافر روح را در خدمت اهوای تن مي‌خواهد، اما مؤ‌من تن خویش را به مثابه مركَبی برای تعالی روح مي‌بیند و اینچنین، با پاهای بریده نیز از راه باز نمي‌ماند؛ مي‌رود و پاهای بریده‌اش را نیز عصاكشان به دنبال خود تا قله‌های فتح مي‌كشاند. ای كاش مي‌شد تا تو را در مأمن گمنامي‌ات رها كنیم و بگذریم، كه تو اینچنین مي‌خواستی. اما ای عزیز، اجر تو در كتمان كردن است و اجر ما در افشا كردن، تا تاریخ در افق وجود تو قله‌های بلند تكامل انسانی را ببیند.
‌ ‌
‌‌دیدن آنها، برادر سیروس محمدی، برادر اكبر حمزه‌ای و مخصوصاً برادر عباس پیرمراد كه هر دو پایش را به خدا تقدیم كرده است بالای آن قله بسیار شگفت‌آور بود. آنها همه از دوربین مي‌گریختند و اگر ما با اصرار و ابرام جایی برای خود باز نمي‌كردیم، هرگز حاضر نبودند كه سخنی از آنان در میان آید، و حق هم داشتند، چرا كه مؤ‌من در جست‌وجوی گمنامی است، بر خلاف كافر كه عاشق شهرت است.

‌‌ ‌‌ ‌در تاریكی شب و بر فراز ارتفاعات رزمندگان نماز مي‌خوانند.

‌‌بر گرده‌ی سیاره‌ای كوچك، در دل آسمان لایتناهی، زمین را جاذبه‌ی عشق در مدار شمس نگاه داشته است و ما را نماز. اما نماز هم نمازی است كه مجاهد راه خدا در جبهه مي‌خواند.

مي‌گفت: «اللهم اخرجنی من ظلمات الو‌هم»(١)، و این دعا پیش از آنكه او بگوید به استجابت رسیده بود. اما گرفتاران ظلمات وهم، دلبستگان حیات دنیا، خود از گرفتاری خویش بي‌خبرند. ظلمات وهم برهوتی است كه از شرق تا غرب زمین را گرفته است و طلیعه‌ی سحر از اینجا كه نه شرقی است و نه غربی ظاهر مي‌شود. آنان را كه اهل تذكرند همین یك سخن كافی است.

‌‌شب را هرچه بود به سر آوردیم؛ چهارده نفر در سنگری شش‌نفره نشسته خوابیدیم. بچه‌ها غالباً در بیرون از سنگر در همان هوای سرد مي‌خوابیدند. هوا كه روشن شد آماده شدیم تا همراه بچه‌ها به سمت شهر حلبچه سرازیر شویم. شهر حلبچه در زیر پای ما بسیار نزدیك مي‌نمود، اگرچه بعد دریافتیم كه چشم ما در تخمین فاصله به‌اشتباه رفته است. خاطره‌ی شیرین شب گذشته چون خورشید روشنی در سینه‌ی ما مي‌درخشید. خاطره‌ی دلاورانی كه اگرچه چهره‌ای چون چهره‌ی دیگران داشتند و در میان ما بر كره‌ی خاك مي‌زیستند، اما روحشان چون آسمانی عظیم بر سر ما سایه انداخته بود؛ دلاورانی چون سیروس محمدی، اكبر حمزه‌ای و عباس پیرمراد.
ساعت هشت و نیم همراه با رزم‌آوران گردان سیدالشهدا از بالای ارتفاع شیندِرِوی به سوی شهر حلبچه سرازیر شدیم. فرمانده این گردان جوانی بود با موها و ریش قرمز كه او را «ببر كوهستان» مي‌نامیدند. «ببر كوهستان» پرورده‌ی روستاها بود و این لقب را بچه‌ها متناسب با جرأت و جسارت او و استقامتش در كوه‌نوردی انتخاب كرده بودند.

‌‌آن‌گاه كه زندگی جز با قبول بندگی یزید میسر نیست چه باید كرد؟ و مگر یزیدیان راه دیگری نیز باقی مي‌گذارند؟ آنها جهان را در حاكمیت خویش مي‌خواهند و اگر ما نیز سر در آخور خواب و خور و شهوت فرو بریم، صلح بر جهان حاكم مي‌گردد، كه صلح در قاموس ائمه‌ی كفر معنایی جز این ندارد. اگر كسی سر در آخور حیوانیت خویش نداشته باشد، حیات دنیا را بدین بهای سنگین نخواهد خرید. آن‌كس كه مي‌پندارد صلح در قاموس اهل دنیا معنای دیگری جز این نیز دارد، بداند كه گمگشته‌ی برهوت وهم است و حجاب آراسته‌ی ظاهر، چشم او را از باطن بریده. و اگر جز این بود، چرا قداره‌بندها و سفاكان خود داعیه‌دار صلح جهانی شده‌اند؟... و در زیر این علم جز غفلت‌زدگان جمع نخواهند بود. اهل شمشیر، شمشیر بر من و تو برداشته‌اند و دار الاماره‌ی خویش را در سایه‌ی آن ساخته‌اند؛ در سایه‌ی بمب و موشك. و اگر من و تو نیز از جنگ بهراسیم، دیگر چگونه كار جهان راست شود؟ دیگر چگونه حكومت به اهل آن باز گردد؟

‌‌O
‌‌دشمن هنوز دشت حلبچه و شهر و روستاهای اطراف آن را به طور كامل تخلیه نكرده بود، اما اندیشه‌ی فرار، جرأت درگیری را از آنان باز گرفته بود. بچه‌ها چون آبشاری كه راه خود را به سوی دریا باز شناخته است، از بلندای قله‌ها به سوی حلبچه سرازیر شدند.

روزهای بعد، هنگام بازگشت از سفر، وقتی به شهر كنگاور رسیدیم بار دیگر همه‌ی آن خاطرات شیرین كه با دلاوران گردان خیبر داشتیم تازه شد.

در وسط میدان اصلی شهر پارچه‌ای نصب شده بود كه روی آن نوشته بودند: «بازگشت پیروزمندانه‌ی دلاورمردان گردان خیبر را گرامی مي‌داریم.» از غروب روز بیست و پنجم اسفند ماه تا غروب روز بیست و ششم، یك شبانه روز بیش‌تر نگذشته بود، اما عمق تأثیر آن در درون ما آن‌همه بود كه هرگز فراموش نخواهد شد.

آیا میدانید:

 

آیا میدانید: شروع جنگ ایران و عراق ازتاریخ 31/6/59 بوده است .

 آیا میدانید: عراق با 12 لشگر زرهی ، مکانیزه ، پیاده و 36 تیپ مستقل از 3 محور ( جنوبی ؛ میانی ؛ شمالی)  به ایران حمله کرده است.

 آیا میدانید: عراق با ماشین جنگی (5400 دستگاه تانگ ، 400 قبضه توپ ضدهوائی ، 366 فروند هواپیما ، 400 فروند هلی کوپتر ) به سرزمین اسلامی ایران حمله کرده است.

 آیا میدانید : جنگ تحمیلی عراق بر ایران طولانی ترین و پرهزینه ترین و وسیع ترین جنگ بوده است ( 5/1 برابر جنگ جهانی اول ، 2 برابر جنگ جهانی دوم بوده است(

آیا میدانید: در طول8  سال دفاع مقدس 19 عملیات بزرگ ، 19 عملیات متوسط ، 125 عملیات کوچک توسط رزمندگان اسلام انجام شد.

آیا میدانید: جنگ تحمیلی عراق بر ایران 2887 روز (96 ماه ) و  8 سال طول کشیده است.

آیامیدانید : درطول نبرد 8 سال دفاع مقدس 1000 روز نبرد فعال بوده است.

 

آیامیدانید: در طول 8 سال دفاع مقدس :

213 هزار شهید ، 140 هزار جانباز ،

 32۰ هزار مجروح ،40 هزار نفرآزاده

تقدیم امت شده است.

 

 

آیا میدانید : درطول جنگ تحمیلی عراق بر ایران تعداد 72363 نفر عراقی اسیر و تعداد 395148 کشته و تعداد366فروندهواپیما و90هلیکوپتر سرنگون شده است.

آیا میدانید: درطول 8 سال دفاع مقدس: 7 عملیات بارمز یا الله ، 13 عملیات بارمزمحمد رسول الله ، 7 عملیات بانام علی ، 13 عملیات با نام زهرا ، 11 عملیات با نام حسین  و 8 عملیات با رمز یا صاحب الزمان بوده است.

 

آیا میدانید: درطول 8 سال دفاع مقدس:

45000 شهید نام محمد 

20000 شهید درنامشان کلمه الله داشته اند 

30000 شهید نام علی

2000 شهید  نام رضا

13000شهید نام حسین

5400 شهید نام عباس 

4500 شهید نام اکبر

3500 شهید نام اصغر

2300 شهید نام قاسم داشته اند

وبقیه نامهای مطهر دیگری داشته اند

آیا میدانید : از 213 هزار شهید 171235 هزار شهید درخط مقدم ، 16870 نفر براثر حملات هوائی و توپخانه وبقیه در مکانهای دیگر از جبهه به شهادت رسیده اند

آیا میدانید:

۴۴ درصد   شهدا سن آنها از16 تا20 سال 

۳۰ درصد    از21 تا 26 سال

۸ درصد     26 تا 30 سال 

۱۸ درصد     بالای 30 سال بوده اند

 

 

 

                   پادگان ابوذر، مادر پادگان دو كوهه است

سردار شاه ويسي به علت نامگذاري اين پادگان به نام «ابوذر» اشاره مي كند و مي گويد: در زمان آغاز هجوم سراسري ارتش بعث عراق به ايران، شهيد شيرودي به همراه تعدادي ديگر از خلبانان هوانيروز با پرواز از پادگان ابوذر كه در آن زمان محل تجمع رزمندگان اسلام در غرب كشور بود، با رشادت هاي بي نظيرشان مانع سقوط پادگان شدند. از اين رو بعد از شهادت شهيد شيرودي، اسم فرزند وي را كه ابوذر بود به ياد پدر، براي پادگان انتخاب كردند. پادگان ابوذر در زمان آغاز جنگ محل خانه هاي سازماني كاركنان تيپ 3 لشكر 81 زرهي كرمانشاه بود اما آن روزها به دستور مقامات مافوق لشكر 81، سكنه آن را تخليه كرده بودند. در نتيجه شهرك مورد نظر كاملاً متروكه شده بود. اين عامل باعث شد تا از اين شهرك براي تجمع نيروها و سازماندهي عمليات هاي غرب كشور استفاده شود. به محض ورود به پادگان «مجيد شفيع زاده» راوي كاروان كه خود در دوران دفاع مقدس بارها به اين پادگان جهت عزيمت به مناطق عملياتي آمده بود، از خبرنگاران مي خواهد تا جمع شوند و خاطرات خود را از اين پادگان بگويد.

او مي گويد: در سال 63 تعداد زيادي نيرو در اين پادگان جمع شده بودند تا عملياتي تحت عنوان «خط احد» را در منطقه سومار انجام دهند. اما به دليل لو رفتن عمليات، محل تجمع نيروها در اين پادگان به شدت توسط هواپيماهاي عراقي بمباران شد كه خيلي از رزمندگان شهيد و مجروح شدند. وي سپس مي افزايد: خيلي از شهداي جنگ تحميلي عراق عليه ايران، از اينجا رشد يافتند. حتي مي توان گفت كه پادگان ابوذر در غرب مادر پادگان دو كوهه در جنوب است.

 

سردار رضا شاه ويسي درباره نحوه و چگونگي شهادت عاصمي و كشاورز مي گويد: عليرضا عاصمي مسئول تخريب جبهه هاي جنوب و نفر دوم تخريب ايران كه تا زمان شهادت موفق به پاكسازي دو ميليون مين و 50 هزار بمب عمل نكرده شده است.

وي ادامه مي دهد: در تاريخ 13 دي 1365 هواپيماهاي عراقي كرمانشاه را با پنج بمب لغزنده 700 پوندي ساخت آلمان، بمباران مي كنند كه در اين بمباران دو بمب عمل نكرده در عمق 10 متري زمين باقي مي مانند. از اين رو عاصمي به همراه كشاورز براي خنثي سازي اين بمب ها وارد عمل مي شوند. اما در حين خنثي سازي يكي از بمب ها منفجر مي شود كه بر اثر آن از شهيد عاصمي، كشاورز و سه همراه ديگر، چيزي جز يك تكه لاله گوش و مقداري پارچه هاي سوخته، چيزي باقي نمي ماند.

حاج محمد طالبی در جمع همرزمانش

حاج محمد طالبی از فرماندهان دفاع مقدس در جمع همرزمانش